خواب در چشمانم شکسته بود، از لای درز در آرام نگاهش می کنم؛ بی نشان نشسته است. انگار که هیچ جایی از حجم اتاق را برای خودش نخواسته است. به همان اندازه که بتوان از لای دری کسی را آرام نگاه کرد؛ نگاهش کردم؛ دو انسان در آستانه اوج ادراک چیزی، خیره شده بودند؛ او به میز و من به او. به ناخنهایش نگاه کردم هنوز بلند بودند. در را باز نکردم اگر دری باز می شد مطمئنم با اوقات تلخی می گفت: نور، این نور لعنتی چشمم را درد می یاره.
هرگز، من بتوانم مثل او به چیزی خیره بمانم اصلا او چیزهای خوبی را برای این کار انتخاب می کند. دلم بهم می خورد چیزی در من بالا می آید. در را به آرامی می بندم. چقدر خسته ام. دور که می شوم؛ خانم ... دوباره اسمش یادم رفت؛ با کوله باری از رخت چرک از کنارم در حجمی عظیم عبور می کند برمی گردد:
- اه، برگشتید این چه شه؟ تمام صبح خیره نشسته، چیزایی که دربارش می گن راسته؟ چند روز پیش چند تا مامور آوردنش، بلا به دور آدم چه چیزایی می بینه، می گم منتظره ها! رییس منتظر نامه تایید کارشناسی تون هم هست.
- ملحفه شو عوض کن انگار ملحفه تمیز دوست داره!
حس می کردم مورد تجاوز قرار گرفته ام؛ کلمات انگار از پایین بدنم وارد می شدند و همراه آن چیزی که در وجودم بالا می آمد می خواستند از چشمانم بپاشند روی نامه ها، باور کن به نامه ها ویار پیدا کرده ام، بیرون می روم با شتاب؛ چسب زخم می خرم و بر می گردم به سوی دری که می توان از لای درزش به چیزی که دوست داری خیره شد، یادم نیست با چه حالتی وارد شدم و توی راهرو کجا نامه را دستم داده بودند هم یادم نیست، زیر ناخنهای دست راستش لایه یی از خون بود، دوباره چیزی از چشمانم می خواست بپاشد روی نامه که دستم بود.
- سلام، فکر کنم از دیروز خیلی بهتری ملحفه ی تمیز هم که برات آوردن گفتی دوست داری. نمی خوای حرف بزنی؛ من حوصلم سر می ره ها؟ خوب یه پیشنهاد می دم در مورد چیزی که دوست داری حرف بزن. با پیشونیت چی کار کردی؟ برات چسب زخم خریدم، ها! ولی نمی دونم چه کارشون کردم!
به لایه زیر ناخنهاش اضافه می شد و ظرفیت چشمای من پرتر، آروم، طوری که شاید فقط ملکولهای میز شنیده باشن گفت: اون زیره، زیر نامه است.
از جستجو داخل کیفم دست کشیدم، نگاهش کردم؛ قطره ریز خون از کنار چین پیشانی اش می رقصید و سر می خورد مثل یک باله رین که لباس قرمز پوشیده باشد. چسب را به طرفش گرفتم، چیزی نگفت ترجیح دادم بازش کنم به طرفش که آمدم جیغ کشید و گفت: جلو نیا نورت چشمم را می زند.
عقب رفتم، همیشه قوس کمرم برایم خنده دار است. به قوس کمر او فکر کردم به توالی مهره های کمرش به بویی که می داد، بوی زنانه ی خاصی، هنوز جدال توالی مهره های کمرم با صندلی ادامه داشت که گفت:
- صور فلکی چند تاست؟ اون، دم و ساعت می خواست حرف بزند، می خواست نورش را بتابد توی چشم من با اون چراغ قوه ی مزخرفش منو اذیت می کرد، هی می خواست سوار چرخ فلک بشه؛ بچرخه، من کاری نمی تونستم بکنم وقتی همه ی چرخ و فلکها توی هوای آزادند، زیر نور، گفتم توی اون بچرخه تا بعد.
دستاش می لرزید؛ انگشتای کشیده ای داشت با نیروی نهفته فراوان. نامه، گوشه میز بود مثل جسدی که دوست ندارد نفس بکشد.
- می خوای بگم ناخوناتو برات کوتاه کنن؟
- نه!
دررا کامل بستم شاید دیگر کسی نخواهد از لای در نگاه کند و ترجیح بدهد تمام در را باز کند. از ته راهرو، سرم که پایین بود؛ حجمی از لباسهای چرک متحرک به من خورد:
- ببخشید شما را ندیدم راستی چی گفت؟ می گن داشته اونو می کشته که مرده سر رسیده و بچه را از توی ماشین لباس شویی درآورده. بلا به دور! آدم چه چیزهایی می شنوه!
توی خیابان شلوغ، نامه توی دستم جا مانده بود و چسب های زخم روی میز. صور فلکی چند تاست؟