خورشید از پشت پلک زن طلوع می کند
زن از پشتِ
پلکِ خیابان
گم میشود در صف خواب آلوده ای زنبیلها
پهن میشود
سایه اش روی شانه ی
دیوار
دستهای کوتاهش را دراز
ساعتها انتظار
سهم امروز بیشتر از
دیروز و
حق امروز
کمتر
در هجوم دستها
زیر پا می افتد
چشمانش
گرگ و میش آسمان
جشن خیابان و
چراغانی آُسفالت
طرح پیکری اسلیمی که فرش می شود
تا
صبح طلوع کند از پشتِ
پلک زنبیل زنی
در خیابان