میکاییل
علی روات زاده
چای نوشیدنی متداول ما شرقی هاست همه دوستان من می دانند که چای را تلخ و سرد دوست دارم چای و میکاییل با هم وارد اتاق شدند میکاییل روی دستهای مردی که چشمهایی شبیه میکاییل داشت و خوب بلد بود گریه کند و چای روی سینی براقی که نشان میداد چشمهای من اصلا شبیه میکاییل نیست زیر نگاه میکاییلی ِ مرد چای را شیرین و داغ سر کشیدم به جای آنکه بگویم میکاییل کوچک عزیز به رحم مادر خود باز گرد ، شیرینِ شیرین و داغ داغ.میکاییل به هوا میرفت و روی دستهای مردی فرود می امد که چشمهایی شبیه چشمهای میکاییل داشت و خوب بلد بود گریه کند هر جا که باشد روی کتابها توی کتابها روی سازها توی پارکها و روی دستهای من . میکاییل از دستهای من فرار میکرد کودکان چند ماهه چیزهای زیادی میفهمند انها با چشم مزه میکنند با زبان میبویند و با دست میبینند مثلا میکاییل بدون انکه مثل ما نگاه کند مورچه قرمزی را از روی صورت مردی که چشمهایی شبیه میکاییل داشت درست زمانی که مورچه به طرف چشمهای میکاییلی مرد حرکت میکرد برداشت در دهان گذاشت وبعد تف کرد.میکاییل بوی باروت را از میان انگشتهای من با لبهایی شبیه لبهای زنی که خوب بلد بود بگوید(گریه کن گریه کن ) مکید با اولین جرقه اشک در چشمهای مردی با چشمهای میکاییلی چرخید با دومین جرقه اشک چرخید و با سومین جرقه همه چیز به اتش کشیده شد میکاییل مردی با چشمهای میکاییل زنی با لبهای میکاییل کتابها سازها و اتش به طرف در خانه پیش میرفت همه چیز و همه چیز می سوخت به جز سینی براقی که چشمهایی را نشان میداد که اصلا شبیه چشمهای میکاییل نبود وبلد نبود گریه کند و گریه نکرد اتش به طرف در خانه پیش میرفت که چشمهایم شروع به ترک خوردن یا چیزی شبیه ان کرد و مایعی بی رنگ از ان جاری شد که شعله اتش را از میکاییل مردی با چشمهای میکاییل زنی با لبهای میکاییل کتابها سازها وپارکها مثل تش باد ملایمی که فقط روی پوست احساس شو د بی انکه دیده شود تک به تک زدود تا فقط بوی اتش زیر خاکستری بیاید سرکوب شده . بعد از در خانه شان که بیرون امدم احساس کردم روی دو تکه چوب راه میروم و کفش به هیچ جای پایم بند نیست اینکه میبینید من نمیتوانم درست راه بروم مال چشمهایم نیست چشمهایم هنوز خیلی هم قشنگند همین امروز سه زن به من التماس میکردند که :(بگذار برایت گریه کنم بگذار برایت گریه کنم بگذار برایت گریه کنم )و انگشتهایشان را که ناخن هایی نمیدانم چه رنگی داشت را در حدقه حتما قشنگ چشمهایم فرو میکردند و بازی می کردند و مزه مزه می کردند .میگویند چشم خوشمزه ترین جای بدن ادم است و مورچه ها وی خاک اول از چشم شروع میکنند. پس اینکه میبینید من نمیتوانم درست راه بروم مال چشمهایم نیست مال این پاهایی است که همه میگویند مثل دو تا چوب کبریت سوخته است بفرمایید خودتان ملاحظه کنید. حالا لطفا یک چایی شیرین و داغ بهم بدین به حساب اقای میکاییل یا میخاییل یامیشل یا مایکل.میدانید که چای نوشیدنی متداول ما شرقی هاست.
خانه شاعران
|
ali_ravatzade |




