_ آخه من نمی فهمم .. یعنی تا حدودی هم می فهمم ها ! .. توی بی سلیقگیت که شک ندارم .. حالا اگه خودت می گی تیپ و قیافش واست مهم نیس ..خب شاید نیس .. می گی پولش مهم نیست .. گور باباش.. اینم قبول.. ولی دیگه چی .. دیگه چی دیدی ؟ هان ؟ آخه تو اگه راس می گی .... دِ اگه راس می گی به منم بگو .. یه جوری بگو منم بفهمم توی این بشر چی دیدی ..
همین حالاش هم اگه بیات اینجا .. همین حالا جلو چشای من بش می گی ..به جان مادرم بش می گی دوسش داری .. هان ؟ ماچش هم می کنی .. آخه واس چی ؟ که اگه مثلا من بودم که نمی گفتی .. می گفتی ؟ اینقده خودتو کش و قوس می دادی .. اینقده دولا پهنا واسم می انداختی .. اما این یارو.. الله اکبر ! اصلا گور بابای جفتتون... می فهمی؟
می گی حتی یه بارم بت نگفته که دوست داره .. هان ؟ خب پس چی ؟ می گما ..تو رو قرآن اینا رو یه وخت نری جایی بگی .. بهت می خندن ها !
اصلا به من چه ؟ .. یکی نیس به من بگه آخه مرد حسابی به تو چه .. تو چیکاره ای ؟
خب حالا فرض کنیم عاشقشی .. از این عشقای چیزی .. این قبول .. حالا واس چی اونشب به من گفتی دوسم داری .. هان ؟ حالا جدی جدی دوسم داشتی ؟ آخه خر خدا .. تو که می گی عاشق اونی .. بعدشم گفتی قبلا ازمن خوشت می اومده .. قبل از اینکه اونو ببینی .. دِ اگه اینجوری بوده واس چی همون وخت نگفتی ؟ هان ؟
حالا اونشب دیگه چرا ؟ چه مرگت بود ؟ چرا گفتی دوسم داری .. نگفتی که داشتی .. گفتی داری .. خب این چی ؟ این یعنی چی ؟ می گی واسه گریه من بوده .. خب شاید .. می گی چون مست بودم گریه می کردم .. ازت پرسیدم دوسم داری یا نه ؟ بعد تو یهو بهت اثر کرده.. واسه خاطر من اینو گفتی .. گفتی که آره دوستت دارم .... آخه تو که می دونستی من مستم .. واس چی اون حرفو زدی ؟ خب می تونستی بگی نمی دونم ..
چرا جواب نمی دی ؟ د آخه واس چی اینقده نامردی ؟! هان ؟ خیلی نامردی .. می فهمی ؟! "
- تو چته الهه ؟
می گویم :
-هیچی .. هیچیم نیس..
سهراب با غیظ می گوید :
- ولی یه چیزیت هست .. اصلا دمغی .. وختی هم که دمغی من حالم بدجور گرفته می شه .. می فهمی ؟
می گویم :
- چیزیم نیست .. یه کم دلم گرفته .. شایدم خستمه ..
مچ دستم را محکم می فشارد :
- به جان مادرم اگه نگی چته محاله بذارم بری .. اصلا نمی ذارم بخوابی ! می فهمی ؟!
سهراب طوری حرف می زند انگار کنار تخت من نشسته و نمی گذارد سرم را در زیر پتو فرو ببرم ..
تلنگری به پاکت سیگارش می زند .. بعد ادامه می دهد :
- پس می خوای من امشب دوتا دو تا سیگار دود کنم ؟! ببینم؟ .. بازم پوریا ؟
- با اون بنده خدا چیکار داری .. قضیه اون دیگه تموم شده خودتم می دونی .. حالا تو هی اسمشو تکرار کن ..
سهراب از این حرفم می خندد .. سرش را جلو می آورد و آرام می پرسد :
-ببینم بازم عاشق شدی ؟
می گویم :
-بیا بحثو عوض کنیم ..
- باشه .. خب بگو ببینم حال دوستت چطوره ؟ می خوای یه قراری باهاش بذارم ؟
و به یکباره شروع به خندیدن می کند و انگار که سوزن روی صفحه گرامافون آنهم در نقطه ای که سهراب شروع به خندیدن کرده ثابت بماند .. و من سکوت می کنم ..
- خوب حالتو می گیرم .. نه ؟ الهه بخدا حال می کنم وقتی عصبانیت می کنم ..
نگاهش می کنم و می گویم :
-ببین سهراب تو بمیری نمی تونی منو عصبانی کنی ..
و پیش از این که جمله ام تمام شود می گوید :
-پوریا چی ؟ اون می تونست ؟ عاشقت که کرد .. عصبانی چی ؟ نمی تونست ؟
-سهراب ! چرا دوست داری هی با اسم اون بازی کنی ؟
- الهه ! من نمی فهمم چه اصراری داری اینقده از اون مردک دفاع کنی .. اون که با تو بازی کرد .. حالا بازی کردن با اسمش که گناه کبیره نیست .. هست ؟
و من سکوت می کنم ..
-از تو بلند تر بود ؟ هان ؟ منظورم اینه که چقد از تو بلند تره ؟
شاید می خواست بگوید چقدر از خودش بلند تر است ..
- هوم.. یادم نیست .. شاید هم قد بودیم ... ولی نه .. از من بلند تره ..
- ببین .. بیین با هم کلی اینور اونور پرسه زدین .. حتما خونش هم رفتی.. که مثلا کتاباشو ببینی ..عشق بازی چی ؟
- سهراب ؟ چی می گی ؟ بین ما از اون برنامه ها نبوده ..
- پس چی بوده ؟ بین شما چی بوده ؟ هان ؟
- ما با هم دوست بودیم .. دو تا دوست صمیمی .. بین ما شعر بوده .. حافظ بوده .. مولانا بوده... واسه تو همش معاشقه مهمه .. انگار غیر از این دیگه هیچ چی مهم نیست ..
-خب غیر از این مگه چیز مهم دیگه ای هم هست ؟ اونقدر مهم که اونو هر شب بکشونه به این کافه .. اونم هر شب .. فقط واسه خاطر مولانا ؟
خب برای سهراب چیز دیگری مهم نبود .. شاید هم حق با او بود و در اینصورت من و پوریا هر دو احمق بودیم .. ولی دلخوشی پوریا تنها سه چیز بود : سیگار – عرق و یک جلد کتاب کهنه حافظ.
حرفاهای پوریا را به یاد می آورم: "ببین .. من مثه یه روباتم .. غذای یه روبات چیه ؟ غذای من که تجارته .. فقط واسه اینکه کار دیگه ای بلد نیستم .. خودتم می دونی .. واسه خاطر پولش نیس .."
می خواست که زندگی را فراموش کند .. خودش را فراموش کند .. و کسی چه می داند .. آخر الامر اگر شانس می آورد یا سکته می کرد یا در یکی ازهمین مسافرتهای هوایی از بین می رفت .. خودش که اینطور می گفت.
-ببینم سهراب تو چته ؟ بهش حسودیت می شه ؟
از جا می پرد ..
- به کی ؟ پوریا ؟! من به هیشکی حسودیم نمی شه .. کمبودی ندارم که احساس حسادت کنم ..
و من سرم را تکان می دهم به علامت تمسخر .. خب کلافه ام کرده .. الحق که عصبانی ام می کند ..
- خب از دوستت بگو .. شیرین رو می گم.. رو براهه ؟
و می خندد .. و نمی داند که شیرین همه چیز را برایم تعریف کرده ... از اینکه در همان ملاقات اول با سهراب به خانه اش رفته و .. و شاید می ترسیده که سهراب خودش این چیزها را بعدا برایم تعریف کند .. برای همین مثلا پیش دستی کرده .. فردای آن شب به من تلفن کرد و گفت که با سهراب معاشقه داشته و خیلی تاکید داشت که بگوید سهراب به اینکار اصرار داشته .. و خب من هیچوقت بروی سهراب نیاوردم .. و اصلا به من ربطی نداشت ..
می گویم :
-آره خوبه .. دلت واسش تنگ شده ؟ خب چرا باهاش یه تماس نمی گیری ؟
-جدان ؟ باهاش تماس بگیرم ؟ اونوخت تو ناراحت نمی شی ؟
- نه ! واسه چی باید ناراحت بشم ؟ مگه چه کاره ی منی ؟ اگه فک کردی حسودیم می شه .. اشتباه کردی ..
سهراب لبخند می زند و با پاکت سیگارش بازی می کند ..
- راستش من ازامثال پوریا خوشم نمی آد .. نه اینکه از خودش بدم بیاد .. نه .. ولی از اون ریش و سیبیل و اون موهای بلند .. از این چیزا .. سولماز هم از همین درویش مسلکاست .. اینا تو آمریکا هم بودن .. یه اسمی هم دارن الان دقیقا نمی دونم معادلش به فارسی چی می شه .. از اونا که یهو همه با هم خودکشی می کنن ..اکثرشون هم ازهمین بچه پولدارا هستن .. می فهمی ؟!
و من زیر لب می پرسم :
- چی می گی؟ اونا با درویشا فرق دارند ...در ثانی پوریا درویش نیست ..
سولماز را خوب می شناسم .. دوست مشترک ما .. زنی حدودا 42 ساله .. تحصیلکرده .. کمالگرا ..ثروتمند .. یک جورایی حساس و رمانتیک.. از آنها که احساس می کنند در پس دیوارهای شیشه ای زندگی می کنند .. و ما با هم صمیمی بودیم .. همدیگر را نمی فهمیدیم .. اما صمیمی بودیم ..
و بعد برایم تعریف می کند .. از اولین ملاقات خصوصی اش با سولماز.. درست همان روزهایی که سهراب تازه به ایران برگشته بوده آنهم بعد از 20 سال .. و سولماز قد بلند و خوش لباس با ماشین خودش به استقبال سهراب آمده و وقتی هر دویشان در ماشین نشسته بودند سولماز به سهراب گفته .. اینطور گفته که شوهر و یک فرزند دارد .. و سهراب .. خب خودش می گوید که برایش مهم نبوده ولی مطمئنم که حسابی جا خورده و دوست نداشته با یک زن شوهر دار در خیابانها پرسه بزند .. بعد از این حرف .. سولماز استارت ماشین را زده و سهراب را به یکی از مجلل ترین رستورانهای شهر برده .. وسهراب می گوید که در گوش پیشخدمت گفته که :
- آقا تازه از فرنگ برگشتن .. لطفا یه پذیرایی خوب ..
و سهراب می گوید که اصلا از این رفتار سولماز خوشش نیامده چون این مسائل اصلا برایش مهم نیست و به قول خودش او آدمیست که اگر سردش شود همانوقت می رود زیر پل کنار کارگران که با آتش آنها خودش را گرم کند .. و گویا سولماز هزینه ناهار را پرداخته و این هم به مذاق سهراب خوش نیامده ..
-سولماز رفت لباساشو عوض کرد بعد با هم رفتیم سینما . ازم خواست واسش چس فیلم بخرم .. داشتم سیگار می خریدم که دیدم که داره تند تند چس فیلشو می خوره .. مثه بچه ها.. و وختی فیلم تموم شد .. از اون فیلمهای نمی دونم چیزی ایرونی بود .. سولماز شر شر اشک می ریخت .. الهه باورت می شه؟! داشت هر هر گریه می کرد !
وقتی جملات آخر را می گفت به حالت خفه ای می خندید.. یک چیزی میان خنده و سرفه های سرکوب شده در گلو..
سولماز انسان خسته و دلزده.. به آن شکل که هیچوقت به ابتدائی ترین آرزوهایش نرسیده .. همان آرزوهای به ظاهر بی اهمیت ..مثل آرزوی خیس شدن در باران و او .. فرنگ رفته .. تحصیل کرده .. و آن شوهر پرفسورش .. خودش اینها را گفت..
ولی همچنان یک حس سیری ناپذیر نسبت به کوچکترین و جزئی ترین دلخوشی های زندگی .. حتی به دام انداختن یک پروانه.. و خب اگر در ایران هم می ماند شاید ارضا نمی شد .. و اگر فقیر بود باز هم ارضا نمی شد .. ولی به هر جهت دوستش دارم ..
"- من ژولیت رو دوس دارم .. رمئو رو دوس دارم .. هاکلبری فین رو دوس دارم ..تو رو هم دوس دارم .. یه امواج نامرئی بین ما دوتاس .. الی(الهه) حس می کنی ؟" سولماز تمام عمرش را به همین شکل گذرانده .. با همین احساس ..
خب من حس نکرده بودم چون او را نمی فهمیدم .. اما دوستش دارم چون چنین حسی دارد یا حداقل با خودش فکر کرده که شاید چنین احساسی وجود دارد ..و شاید مرا دوست دارد .. چون با خودش فکر کرده که من یک روزی با لباس در جوی آب شیرجه می زده ام... یا در زیر باران با آن چکمه های لاستیکی قرمز می دویدم .. چکمه هایی که پر از آب شده اند چون سوراخ بوده اند .. یا در کوچه ها تیله بازی می کرده ام .. و احتمالا کتک هم خورده ام ..
- ببینم تو می گی زن و مرد نباس با هم بخوابن ؟ یعنی می گی حتما می باس با هم عروسی کنن ؟
- من همچه حرفی نزدم ..
-پس چی ؟ الهه پس چرا نمی خوای با من باشی ؟ هان ؟
-من با معاشقه و روابط زن و مرد مخالف نیستم ولی واسه خودم دلایلی دارم .. فقط واسه خودم .
- خب پس برو راهبه شو .. برو نمازتو بخون .. اقلا یکیمون پاش به بهشت برسه ..
و من به خیابان خیره می شوم ..
- الهه من نمی فهمم شما زنا چرا با هر کی رفیق شدین سریع عاشقش می شین ؟
- من همچه نظری ندارم ..
- پس توقع نداشتی که پوریا بگیردت ؟!
- نه !
سهراب نفس عمیقی می کشد :
- الهه من جدا نمی تونم حرفاتو باور کنم.. جدی می گم .. می فهمی ؟! نمی دونم واس چی نمی تونم حرفاتو باور کنم .. همش فک می کنم تو فقط نمی خوای با من باشی .. فقط با من .. چرا ؟!
سهراب به پوریا حسادت نمی کند .. فقط شاید پیش خودش اینجور فکر کرده که مثلا در یکنفر مثل پوریا چه چیزی بوده که من می توانم آنجور عاشقش بشوم .. و شاید سهراب هرگز دلش نخواهد که من عاشقش شوم .. و فقط می خواهد بداند .. فقط بداند ..
و حالا بعد از یکسال که از آن اتفاق می گذرد .. از آن روز که روابط من و پوریا برای همیشه تمام شد و حالا من هنوز هم از پوریا بدم نمی آید چون از او هرگز بد ندیده ام و خب چون نمی دانم و مطمئن نیستم که در این شکست مقصر اصلی چه کسی بوده که اگر پوریا مقصر باشد باز هم نمی توانم از او متنفر باشم .. و خب نمی توانم برای سهراب دقیقا شرح بدهم که نوع ارتباط من و پوریا و عشق من نسبت به او چگونه بوده و هر چه بیشتر توضیح بدهم او را خسته تر و خود را بیشتر عصبانی می کنم ..
و خوب به یاد می آورم آنروز را .. آنروز صبح که به اداره پست رفتم .. و یک کارتن سفید بزرگ پیش رویم بود ... منتظررسیدن دو کتاب بودم .. که من در ایران نتوانسته بودم تهیه کنم .. که اگر هم بود دست من کوتاه تر از آن بود که به آنها برسد .. و همانجا در اداره پست یک گوشه دنج در راهرو پیدا کردم و با بی صبری کودکانه ای درب کارتن را گشودم .. چند جعبه ی روزنامه پیچ شده بطور منظم در کارتن چیده شده بود : یک قوطی کرم .. یک بسته شکلات .. دو شیشه ادکلن .. و ..و .. ؟
از کتابها خبری نبود .. با اینکه می دانستم کار عبثی است ولی همه محتویات کارتن را روی لبه پنجره چیدم .. و در ته جعبه فقط یک کارت پستال بود .. تصویر یکی از تابلوهای پیکاسو .. ولی نه .. از پیکاسو نبود ولی به سبک پیکاسو .. تصویر دستها.. دستهایی که از ساعد بریده شده بودند .. و دو به دو در کنار هم .. ولی هر دست در حالتی معکوس نسبت به جفت خود و در بین هر جفت دست دو چشم با اندازه های نا متناسب با حاشیه های قرمز.. و پس زمینه زرد .. زرد و مشکی.. مثل تکه شیشه های رنگین ...
و پشت کارت پستال نوشته شده بود :
" الهه من کتاباتو آوردم که پست کنم ولی اینکارو نکردم .. بجاش واست چیزایی می فرستم که نخواسته بودی .. نترس .. کتابا رو خریدم .. ولی خودت باس بیایی تحویل بگیری.. می فهمی ؟! ( سهراب)"
البته بعدها آنها را تحویل داده بود .. مرا به همین کافه کشانده و همینجا پشت همین میز آنها را روی سطح میز بطرف من هل داده و خندیده بود .. و شاید گفته بود که " می بینی ؟! اگه بخوام می تونم ! "
-ببین الهه من با زنای زیادی توی همین شهررفیق بودم .. خیلی هاشون رو می شناسی.. ولی اسمشونو بهت نمی گم ...
بعد نگاهم می کند .. و می خندد :
- ببین از همون اول به همشون گفتم که فقط می خوام باشون بخوابم و از ازدواج و این چیزا خبری نیس .. می فهمی ؟!
-آره ..می فهمم .. و اما یکیشون خیلی ناز بوده .. خیلی خوب بوده .. گل بوده .. آره ؟ که اگه قصد ازدواج داشتی حتما همونو می گرفتی .. هان؟!
اینها را قبلا از خودش شنیده بودم ..
- بابا .. می خوام اینو بهت بگم که با تنها دختری که همیشه راحتم توئی .. یعنی یه جورایی هستی که باهات راحتم .. ببین الهه من خیلی ساده لو تر از اونیم که تو فک می کنی ..می فهمی یا نه ؟!
- می فهممت !
و این حرف را از عمد گفتم ..
نگاهی به ساعتش می اندازد :
- الله اکبر ! یکی نیس به من بگه اینجا چه غلطی می کنم اونم این وخته روز.. یه ساعته دارم با تو بحث می کنم .. آخه سر چی .. بجاش می تونستم برم یه دختری چیزی گیر بیارم .. یا اقلا برم خونه کپه مرگمو بذارم.. والا
- من نمی فهمم چرا همیشه می خوای یه جورایی منو توی بن بست قرار بدی ..و این چیزا .. چرا این چیزا رو به من می گی ؟
دستم را محکم فشار می دهد ..
-گوش کن الهه !
آب دهانش را فرو می بلعد :
- آخه خر خدا .. من که می دونم چه مرگته .. چون اونروز ازت دفاع نکردم .. خب چه انتظاری داشتی .. توقع داشتی تو سینه ی اون مرتیکه ی خواهرفلان وایسم ؟ اونم در مورد چیزی که اصلا به من مربوط نیس .. ببین من کاری ندارم اگه تو واقعا بهش شماره تلفنتو دادی یا حتی...
عصبانی می شوم ..
- ببین سهراب ..
و سهراب خمیازه می کشد .. از عمد..
- الهه .. جانور .. دیوانه ... بسه .. تموم شد .. باشه ؟ جان مادرت بس کن .... آخه به من چه .. هان؟
- پس چرا موندی ؟
- خب خوشم می آد باهات کل بندازم ... دوس دارم عصبانیت کنم ... چون مثه خودمی ..
- خب اگه اینقده آزار دهندم می تونی بری ..
و این بار سهراب می خندد :
- الهه .. الهه .. د نمی تونم ...از بس تو .... از بس پستی تو .. تو پستی .. به خدا خیلی پستی..!