حس کردم دو تا پرستاری که ایستاده بودند لعنتی هستند . آن ها کنار کسی بودند که به نظر سرکرده شان بود. سرکرده در دستش یک ابزار تزریق داشت . او به من گفت که اگر از آنچه در ابزارش هست به من تزریق کند اتفاق بدی برام می افتد . همین را چند بار گفت.
من نمی فهمیدم باید چه جوابی بدهم . سرکرده به من گفت اگر از شربتی که در دست پرستار لعنتی هست بخورم دیگر از آن به من تزریق نمی کند و بعدش می خواست به من مهلت ندهد برای اینکه بگویم شرطش را قبول می کنم یا نه . او ابزار در دستش را فورن به من نزدیک کرد. من اما هر طور بود اعلان کردم که حاضرم از شربت بخورم.
وقتی دیدم دکتر از تصمیم من خوشحال شد متوجه شدم ما از نظر زمان در فضای مثل همی نیستیم.این را از چیزهای دیگری هم فهمیدم ؛فیلمی که پرستارها و دکتر بازی می کردند بعضی وقت ها تند می شد بعضی وقت ها هم من خودم تند بازی می کردم.
یکی از لعنتی ها یک قاشق بزرگ از توی جیبش در آورد . لبه های گودی قاشق شش تا ضلع بودند که از هر کدام از آنها می شد برای خوردن استفاده کرد . قاشق برای یک دهن شش نفره ساخته شده بود. پرستار شربت را که در قاشق می ریخت هر شش تا ضلع قاشق را از خودش دور گرفته بود. وقتی می خواست قاشق را به دهنم نزدیک کند من دستم را به طرف دستش بردم تا خودم قاشق را بگیرم که او وحشتزده عقب رفت و چون دستش را کشید یک قطره از مایع داخل قاشق به چشم من پاشید پرستارها با هم گفتند که من کور شدم و طوری گفتند که انگار کور شدن اتفاق بدی است که برای آدم های کمی می افتد .و بعد ؛ هم دکتر هم دو تا زیر دستهاش با دور تند به من گفتند که شربت داخل قاشق را تا اخر بخورم و بلافاصله بعد از اینکه من شربت را خوردم از من خواستند به جایی که نشانم می دادند بدوم . گفتند زود با همان دور تند خودشان بدوم و به جایی که نشانم می دهند برسم. من متوجه شدم که آنها می خواسته اند مرا از داخل خراب کنند . من دویدم و به دری رسیدم که باید می رسیدم . بازش کردم ؛ داخل اتاق هیچ وسیله ای ندیدم که لازمم بشود یا اصلن چیزی که به خاطرش دویده باشم. اتاق چاهار تا دیوار سفید و زمین سرتاسر سفیدی داشت.
پرستارها به ما فوق هایی که نمی دانم سرکرده از آنها زیر تر بود یا بالاتر گزارش دادند که وضع من خیلی وخیم شده .
من انقدر ترسیده بودم که لباس تنم به نظرم آبی می آمد و داشتم برای احتیاط دکمه های لباسم را می شمردم. بعد گوشواره هام را کندم و نگه داشتم تا وقتی خواستند بلایی سرم بیاورند کورشان کنم.
لعنتی ها دور و برم بیشتر می شدند و من بین سر کرده های بیشتری قرار می گرفتم .