|

قفسة دوم میترا داور
من در ردیف یك، قفسة دوم قرار گرفتهام، آقای عزیزی در طبقة مجاور. ما باید طوری بنشینیم که در قفسه جای بگیریم، طرز خاصی از نشستن كه با تمرین زیاد آن را یاد گرفتهایم. پاها را تو شكم جمع میكنیم، بعد دو دست را حلقه میكنیم دور پاها. كسانی كه قبل از ما قفسهبندی شدهاند، حالا خاك گرفتهاند. رییس انبار نایلون زردی رویشان كشیده است. كافیست تلنگری بزنیم بهشان، تا یكباره پودر شوند و بریزند روی زمین . مدیر واحدها هر روز قد مزنان از ما بازدید میكند، گاهی هم ایراد میگیرد : - آن خانم چرا كج شده است؟ یا اینكه:«موهای آن خانم!» گاهی هم به رفتارمان ایراد میگیرند. مثلا ً یك بار از من ایراد گرفتند كه:«وقتی مدیرها رد میشوند، انگشت شصت پایت طور عجیبی تو ذوق میزند.» گفتم:«انگشت پایم خودش دراز است و من دیگر بهتر از این نمیتوانم جمعشا ن كنم.» چند نفری انگشتم را از نزدیك دیدند و خوشبختانه پذیرفتند كه قصد و مرضی ندارم. گاه بهگاه خبرهایی از قفسههای مجاور میشنویم كه مثلاً با بیست سا ل نشستن در قفسه، به سن بازنشستگی میرسیم، البته با بیست روز حقوق كه این زیاد برای ما جالب نیست .این جمله بین بچهها هر روز تكرار میشود -این قدر اینجا مینشینیم، تا با سی روز حقوق بازنشسته شویم . خبرهای مهم معمولاً ما را هیجانزده میكند، تكانی میخوریم و سعی میكنیم قلاب دستمان را چند لحظه باز كنیم و نفس عمیقی بكشیم .تازهگی شنیدهایم افراد قفسهبندی شده شامل قانون سختیِ كار میشوند. در صورتی كه قانون سختی كار اجرا شود، ما احتمالاً از قفسهها بیرون میآییم و شاید بتوانیم خودمان را بیرون بكشیم. هرچند نشستن در قفسه ما را سنگین و كرخت كرده است، پریروز زنی میخواست از قفسه پایین بیاید، به محض بلند شدن و راه افتادن، استخوان پایش شكست. هر قدمی كه برمیداشت صدای استخوانها بیشتر شنیده میشد. به در ورودی نرسیده بوده كه صدای آمبولانس بلند شد. ما این جا تقریباً عشق را فراموش كردهایم، فقط گاهبهگاه یادمان میافتد كه قفسه بالایی و یا پهلویی آقای عزیزی نشسته. بیشتر هم از بوی عرق تن هم میفهمیم. از بس یك جا نشستهایم حس بویاییمان حساس شده و تقریباً هر بویی را زود متوجه میشویم . اگر بتوانیم از بین قفسهها انگشتی تكان بدهیم، احتمالاً اشارهای به قفسههای مجاور هم میكنیم كه مثلاً آقای عزیزی بداند من الان اینجا نشستهام و دارم به او فكر میكنم. این تنها دل خوشی ماست تا بتوانیم سقف كوتاه این جا را تحمل كنیم. اما امروز با بقیة روزها فرق میكند. میخواهم خودم را از این وضع نجات دهم. یعنی پاهایم را از قفسه بیرون بگذارم. كمرم را اگر توانستم راست كنم و بعد... البته علتش هم این است كه خواب دیدهام دو بال كوچك در آوردهام و از قفسه پروازكنان آمدهام بیرون، رفتهام بالای شیروانی، تو قفسة دو جدارة انبار تخم گذاشتهام. آن بالا دست كسی بهام نمیرسید و این از آرزوهایم بود... بعد خوابهای دیگرهم بود كه ناراحتم میكرد، انگار سینههایم آب شده بود و من داشتم یاد میگرفتم با هر آهنگی چهطور برقصم ! می گفتم:« آقاجان! ما كه رقص بلد نبودیم، اینقدر برایمان آهنگهای جورواجور زدند كه ما یاد گرفتیم به هرسازی برقصیم ... الان ساعت دوازد ه ظهر است، ناهارم را خوردهام و حالا گمانم وقتش است، فقط تنها مشكلی كه دارم، بعد از ناهار معمولاً چرت كوتاهی میزنم. چرت بعد از ناهار یكی از بهترین لحظههای زندگی من است. قرصهای آرامبخشم را هم خورده ام و این باعث میشود كمتر دچار كابوس شوم... خوابی نرم و كیفور چشمهایم را گرم میكند، البته هنوز فكرم به پرواز است. میخواهم استخاره كنم كه میبینم خواب رفتهام و تو خواب دارم فال حافظ میگیرم تا ببینم پرواز كردن ... كتاب را برعكس گرفته بودم. داشتم خودم را تو آینه نگاه میكردم. مردمك چشمهایم كه زمانی سیاهترین مردمكهای دنیا بود، سفیدِ سفید شده بود؛ بعد دیگر چیزی یادم نیست، انگار كسی بیدارم كرد، رییس انبارمان بود که با صدای بلند گفت: - خانم باید شیرینی بدهی، مشمول قانون سختی كار شدهای. حالا با بیست سال كار، میتوانی سی روز حقوق بگیری . به دنبال آقای عزیزی میگشتم. دیگر آخرین روزهایی بود كه میتوانستم ببینیمش. سرم را به جلو خم كردم. انگار شست پایم را تكانی دادم. هیچ جوابی نیامد. صدای رییس انبار را شنیدم كه گفت:«خانم دنبالش نگرد! دیروز روش نایلون كشیدهایم.»
|