من صندلی خودم بودم. روبهروی خودم نشسته بودم. به هیچ صندلی غریبهای تكیه نمیدادم. رو صندلی خودم، جایی كه میشد حسِ كرخت فرو رفتن را تجربه كرد؛ «من روی خودم نشستهام»
حالا چند ساعتی میشود كه از جایم تكان نخوردهام. چند ساعتی میشود كه روبهروی صندلیهای غریبه نشسته، و به آخرین صندلی كه یكی از پاهایش شكسته است خیرهام. من فكر میكند به اینكه روزی اگر یكی از پاهای صندلیاش را از دست بدهد چه میشود؟ دیگر روی كدام صندلی بخوابد، نفس بكشد، عشق بورزد و... بمیرد؟
من روی خودم، روبهروی خودم نشسته بود. بیچاره تازه داشت به صندلیام خو میگرفت كه زوزههای باد دستم را به علامت تعجب بالا برد؛ «آقا اجازه هست بمیریم؟»
بیهوا دلم هوای آخرین صندلی را كرده بود. به هوای تنهاییاش دلم میسوخت. كاش صندلیام به صندلیاش چند قدم نزدیكتر بود. شاید آنوقت میشد خودم را از روی خودم به آن صندلی پرتاب كنم. نم، نم دارد گریهام میگیرد...
گاهی فكر میكنم چقدر بیچارهایم كه این همه روز از دست خودمان به صندلیهایمان پناه میبریم. من كه هیچ كجای دنیا را به اندازهی دستهایم دوست ندارم. لااقل وقت گریه صورتم را میپوشانند. خوب میدانم، نگاههای غریبه بیحیاتر از آنچه هستند، هستند!
حالا میدانم، تمام دنیایشان به اندازهی صندلیام كوچك است. پیشترها هرچه مینشستم روی ریلهای بی همهچیز به امید قطاری نیامده دلم نمیپوسید. حالا اما غمی به اندازهی هرچه تكرار سرم را میبرد. آه... من كه روی خودم، از شرّ این رگبار بی همهچیز، بی همهچیز شده بود پناه میبرد به عقربههای ساعت؛ «انگار برای بالا نرفتن، دلتنگی زمین كافیست» این عقربهها خودمان را به كوچههای خاكی زدهاند. شاید میان غبارشان یك صندلی خالی به اندازهی تنهاییمان پیدا شود. ساعت چند است؟
نباید دیر شود. دستكم میتوانم در اندازههای تنم روی تخت بریزمو خستگیام را... نه، من اسیر صندلیاش بود. نمیتوانست از خودش دل بكند كه شاید تنها شاید روزی صندلیِ دیگری جایش را بگیرد. مثلا یك صندلی خاكستری. خاكستری؟ نه! از نژادشان متنفرم. نگاه زمختشان من را به یاد خودم میاندازد. به یاد صندلی اولم! آری اعتراف میكنم: «من صندلی ِ دیگری بود...»
همیشه چیزهایی هست كه آدم را بیخودی میكند، صندلیاش را نیز. یك روز كه دلم هوای آسمان كرد پاهایم خواب مانده بود. این صندلی سالهاست كه از جایش تكان نخورده است. اصلا همین كه روی خودش، روی پاهایش ایستاده بود جای نگرانی داشت! مگر نباید او هم مثل دیگر صندلیها پیر شود، چروكیده شود، بشكند و بمیرد...!؟
نمیتوان گفت پاهایم توان رفتن نداشت، نه! اگر داشت هم میماندم. نگاهی كه چشم بهراهِ روز است از صندلیاش دل نمیكَند. سالها روی صندلی خودم ریختم و نگاهم را به عقربههای اینطرف و آنطرف پرت كردم:
بیچاره تازه داشت با خودم خو میگرفت كه بادِ لعنتی پنجرههای خانه را لرزاند، صندلیها از جایشان پریدند، دیوارها به حرف آمدند، صندلیام سپید شد وچشمهایم جانِ تازهای یافتند. آنجا بود كه به خودم آمدم و چشم در چشمهایش دوختم: «چقـــــــــــدر تا آمدنت پیــــر شدم...»