می خواستم از پاهایم دور بمیرم
اینگونه از فاصله به تو
تا از تو مردن را فاصله بگیرم
می خواست به پاهایش دویده باشد دور
عادتی که پرتِ من ایستاده است
تا هر دو دستش را از آستین
و هر دو آستینش را روی ِ من زنیست،
که در ردیف ِ مرگ راکدم
لمس ِ انگشتی که در تنم طفره میرود می افتد
زبان،
اینگونه از تو مرا بر نمی دارد.
تنها
در گلو، ارتفاعی را چشیده ام
زبان،
اینگونه زخم بر نمی دارد.