من تحت درمانم به تنهایی دچارم
كاری به آدم های اطرافم ندارم
هر روز با این سایه های روی بشقاب
مشغول صحبت می شوم قبل از ناهارم
وقتی نمی خندم تمام خنده ها را
از روی انگشتان دستم می شمارم
یادم نمی آید كسانی را كه رفتند
از بس نمی ماند كسی دیگر كنارم
وقتی كه از در می روم بیرون به جز در
دیگر نمی ماند كسی در انتظارم
بیرون كه می آیم هوای خانه دارم
در خانه هم از فكر بیرون بی قرارم
بی پنجره تعریف خواهد شد اتاقم
من پنجره ها را به طوفان می سپارم
شاید كه اطمینان ندارم از ورودش
شاید كه اطمینان به اطمینان ندارم