همه چیز از یک آبسه شروع شد شور مزه. بعد یک موسیقی عجیب که نمی دانست به کدام زبان خوانده می شود این دو فضا کاملن واقعی هستند فعلن چیزی فراتر از این وجود ندارد هر چند هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد. کسی که رشته ی افکار کسی را پاره می کند سرنوشت نوشته ای را عوض می کند و تمام همذات پنداری هایی که متعلق به ماست.
دوباره موسیقی را گوش می دهیم نه برای تشخیص زبان، برای سیطره، برای اینکه من خودم را جز این لهجه بدانم، کمی غریب شوم و به خودم شک کنم. موسیقی را داشته باش، همزمان. برای کمی غریب شدن تا من قصه ام را روایت کنم فقط در همین شرایط است که می شود کاری کرد.
کار خاصی نمی کند از این کوچه های عجیب چنان بی توجه رد می شود که فقط باد شاخه ها را تکان می دهد تنها نکته قابل توجه صدایی است که از لبه های بالا زده یقه پالتو پشمی و گرمش می رود توی گوشش و پشتش را می لرزاند صدای بادی که آسیابهای بادی بزرگ را می چرخاند. وقتی به در خانه می رسد کف کفشش پر از برگهای خیس له شده است همسایه ها سحرخیزند مرد لبخند مشکوکی به او می زند مرغی را زیر بغلش زده
- گفتم شما آدم باسوادی به نظر می رسید برام یه عریضه بنویسید تمام مرغ و خروسامو دیشب دزدیدن شما که چراغ اتاقتون تا صبح روشنه صدایی نشنیدین؟
کفشها جلوی در اتاق با انبوهی از برگهای کوچه از پایش جدا می شوند بر می گردد کاغذی را دست مرد می دهد. مرغ صدایی ممتد و ضعیف را از نوکش به طرف یقه پالتوی او می پاشد همسایه با خوشحالی، مشکوکانه تشکری می کند و می رود بعد برمی گردد و کاسه شیری می آورد مرغ همراهش نیست. یاد آبسه ی شور دهانش می افتد شیر را می گیرد. به بخاری دیواری پر از زغالهای داغ لبخند می زند صبر می کند تا سطح شیر بالا بیاید و بترکد آبسه اش شور می شود درد تا مغز سرش می رود آسیاب دوباره شروع کرده به چرخش دست می گیرد به دیوار. ذره ی کاهی از گل کنده می شود، کنار بخاری می نشیند. شیر و سیگار تمام زندگی اوست؛ به این جمله می خندد.
من اجازه ندارم این روایت را با گذشته ها پر کنم از گذشته ها چیزی در او نمانده جز لبخندی ناچیز. روز آغاز می شود گنجشکها اشتباه نمی کنند و این به خنده اش می اندازد به خواب می رود و کار آسیابها شروع می شود. او را خواب می بیند که چشمهایش روی چرخ آسیاب می چرخند او ایستاده و سنگ بزرگ آسیاب را به دوشش داده اند که بزند آن بالا و آن چشمها را بیاندازد چشمها به او نگاه نمی کنند سنگ آسیاب را التماس می کنند شانه هایش زیر سنگ آسیاب نمی توانند تکان بخورند وقتی گریه می کند. بدنش یخ کرده . او چشم ها را می شناسد می داند که حرارتشان سنگ آسیاب را ذوب می کند دلش گرما می خواهد صدایش بلند می شود گریه می کند مثل آن روزها که گرمای تن او گریه اش انداخته بود فکر نمی کرد این گرما از عریانی برخیزد و همین گرما کار دستش داده بود و گریه هایش را زیادتر کرده بود همه می دانستند همه او را می شناختند زنهای محله از او متنفر بودند و مردها چیزی نمی گفتند و همه چیز از همین آبسه دهانش شروع شد که خوب نمی شد شاید ترس لذت گرما را از یادش برده بود می گفتند بدکاره ها مریض می شوند آنقدر گفتند که احساس می کرد آبسه دهانش شده به اندازه سنگ آسیاب دیگر ندیدش او را برده بودند چون بدکاره ها مریض می شوند زنها خوشحال بودند و مردها چیزی نمی گفتند حالا آبسه دهانش کوچک مانده اما سنگ آسیاب را باید پرتاب کند به طرف چشمها هر روز باید این کار را بکند و هر روز سنگ را به چشم ها بزند درست مثل همانهایی که آن روز توی میدان جمع شده بودند تا خیال خودشان را راحت کنند شاید نمی خواستند دهانشان پر از آبسه شود آبسه هایی به بزرگی سنگی که بر دوشش گذاشته اند مردها برگشته بودند خانه و زنها هنوز خوشحال بودند و مدام از مردهاشان می پرسیدند: تو هم سنگ زدی؟.
از وقتی که به این جا آمده سنگش هی بزرگتر می شود همان سنگی که توی میدان توی دستش مانده بود و نزده بود هروز بزرگتر تا اینکه به اندازه سنگ آسیاب شده بود همین گریه اش می انداخت جلوی آن چشمها؛آنقدر بلند که هر روز پیرزن همسایه با چوب در را می کوبد و می رود در انتهای روز کلاغها بدون اشتباه همهمه می کنند بیدار می شود شانه هایش درد می کنند آتش سرد شده بیرون می زند پاهایش او را می برند قبل از طلوع که برمی گردد با انبوهی از چوب از این کوچه های عجیب چنان بی توجه رد می شود که فقط باد شاخه ها را تکان می دهد مردی جلوی در ایستاده:
- گفتن انگار شما خوب عریضه می نویسین برا چندتای دیگه هم نوشتین انبار گندمم رو خالی کردن خدا خیرت بده یه عریضه برام بنویس.
تا انبوه صدای کلاغها و اینکه پیرزن در را با چوبش بکوبد و بیدارش کند فرصت دارد که دوباره سنگ را پرتاب کند و صدای گریه اش خانه را بردارد. پیرزن در را می کوبد.