دلم میخواست دستم جایی از بدنت را لمس کند. میز قهوه یی آرام و ستون فقرات من که چیزی در آن بالا میرفت چسبیده به صندلی. بخار قهوه ما تاثیر زیادی در فضای آن جا نمیگذاشت و در امتداد نامعلومی بالا میرفت. درست لحظه اوج تمام ادراک حسی من بود، حتی بوی قهوه قویتر مینمود و بخار آن میتوانست تمام پنجره ها را بخار کافئین بپاشد، در من لحظه ای سستی نبود شاید شوری، اشتیاقی بی بدیل برگرفته از اثر کافئین فنجان بخار آلود قهوه یی یا جایی از تن تو که مرا می ربود و حواسم را قوّت میداد که بیندیشم.
درست از لحظه لذت لبان من شروع شد تا نوشیدن قهوهی تلخ تلخ. در این همه فضای ایجاد شده در ادراک من باران اگر میگرفت و پنجره ها را سرد میکرد نمیشد بخار کافئین را از پنجرهها زدود؛ حتی با کاردک نقاشی خانم «صداقت».
نه. باران نگرفت اما وقتی خمیازه کشیدی من فکر کردم یک فیل کوچک یک ماهه در دهان تو جا میشود و هیچ چیز چندش آورتر از یک میز مرده در حوالی فنجانی که سرما در آن حلول کرده و کافئین سرد، نیست . چندش آورتر از فیلی که در دهانی جا شده باشد. من می روم. این صندلی ستون فقراتم را آزار می دهد.