كجای این همه ترس ماندهای؟
در كدام خاطره
پهلو گرفتهای؟
دردی در حال درد كردن است
كه چیزی به سالو روزِ ندیدنت نمانده !
تنهایی كسی
پشت سرم جیغ میكشد
كه در سرم ماندهای
میان دلم ماندهای
در پاهای مسافرم
جا ماندهای...
درد میكنی چقدر !
هر لحظهای كه سقوط میكنی در من
من
تحمل این روزهایم كه برایت
سفید میپوشم
و دستی
به دستِ خیانتَت نمیدهم
من
تحمل این روزهایم..!
بگیر
تنهاییات را سَرسری بگیر !
این خندهها
به روسریات نمیآیند !
در پشت این نقاب
با صورت گریههایت بمیروُ
در پیراهنِ تازه تری گُمَم كن !
این خندهها
به روسریات نمیآیند...
فردا كه بیاید
از نوازشم كم شدهای
كم آوردهای بی من؛
صورتَت
افشای مسلم است ..!
تنهایی كسی
پشت سرَت جیغ میكشد
و من را به یادت میآورد ؛
صبح فردا
خاطرهام را
با لا
میاوری