ای نام تو سرمشق زیبایی، بی تو به هرتنگی سزاوارم
یك لحظه دیدار تو كافی بود تا جان به چشمان تو بسپارم
چشم تو را دیدم زمان گم شد، از حال رفتم تا تو را دیدم
من بیدلی در شعر مولانا یا نقش گنگی مانده برغارم؟!
یك عمر با خود زندگی كردم، یك عمر خود را بندگی كردم
باور نمیكردم كه عمر من، یك روز برخیزد به انكارم
آمیزهی سختی و آسایش، انگیزهی دل كندن و خواهش
ای عشق..! ای طوفان آرامش، از تو چگونه دست بردارم؟!
حالا اگر در اوج سختیها با خاطری آسوده میخندم
نور تو را در ماه میبینم، در قطره دریای تو را دارم