از هجای بی خود اندامت پیدا بود
که حجم در به در این روزها خالی ست
و صدایی اگر برخواسته است
استخاره ی مدفون در گلوئ من است
که از لحظه های بی خودئ ام بیرون زده است
از صدائ هاج و واج من پیدا بود
که جهان در هیچ کجای تنت نمی ایستد
و بی خودی
خودش را
هجای کشیده در لحظه هایش را
تقسیم نمی کند
از چراغ منتظر این روبرو
هیچ انتظاری نمی رود
هیچ کجای تاریکی لبخند نمی زند
و در ادامه ی اندامت
کسی دچار شده است
که تمام جهان را می گیرد و
در نگاهت لخت می کند
تو جهان بی هجای منی
و فواره های صدا
از حجم بی خود اندامت
بیرون زده اند