|

خواب هایت را رگ زده ام
سامره اسدزاده
بهشت
زیر پای مادرم
لق میزد
و آسمان
بوی دهان تو را میداد
خیره ام
به نقطه ای روی قبر
كه قاب شده توی مردمك
نقش اول:
خطوط زیر پلك تو
خوابهایت را رگ زده اند
یا گریه هایت ؟
پلك نزن
تصویری از چشمهات میخواهم
دستهای خاكیم را
عمود
به صورت خیسم میكشم
بوی تو در ریه هایم . . .
گریه امانم نمی دهد
نقش دوم :
انگشت اشاره ات روی لبم شور میزند
بگذار به خدا فحش بدهم
فحشِ بد
نزدیك میشوی و چشمهایت را...
در هم فرو میروند...سایه
شكل عوض میكند
سكوت
روی لبهات
عكس میشود
لبخند میزنی
زبانم را میچرخانم توی دهانت
بوی كافور میدهد
حواست هست؟
در لابلای این همه دندان زرد
نفسهای من
یكی
یكی
یكی
موریانه ها دارند گهواره چوبیم را میجوند
سلول به سلول
مویرگ به مویرگ
من
درد دارم
میفهمی؟
دنده هایم را لمس میكنی
فاصله ها را نمی شود برداشت
هیچكس
تنهاییُش را با تو قسمت نمی كند
حتی من
حالا
تو هی استكانت را بزن به استكان ِ...
به سلامتی ِ...
كه یعنی ...
بیخیال
بهشت یعنی تو
و تو
همین تو
یكی /یكی /مهره هایم را از ستون فقراتم بیرون میكشی
دوست نداری درد بِكِشم!!
تصویر بعد:
بهشت
زیر پای مادری با دمپایی پلاستیكی لق میزند
مردمكم از خاك پّر شده
زنان این سرزمین
بوی كافور را خوب میشناسند
و هرچه فكر میكنم
تنهایی فعلیست
كه به جای هر سه نقطه ای
میتوان فهمید
تقدیم به خودم
سه نقطه روی آینه
و آخرین تصویر تو
قابی كه خالی
روی دیوار،تَرُك خورده
و
تصویر آخر:
نشسته
خنده میزند خیره
میان گوری
كه آشیانه ی بارانِ نیامده است
مهره هایم
گردنبندی/تسبیحی
بر گردنت/ دستت
كه اگر پاره شود
این
ستونِ زخمی
به آسمانِ تو نرسیده
هبوط میكند
آنا!
تِلِق
تِلِق
تِلِق
|