شخصیتهای این داستان كاملاً سه نفراند. سه نفر كه درون این سطرها جا به جا میشوند، حركت میكنند. از زاویه نگاه دیگری پنهان میشوند و به بهانهی دیدن دیگری، نفر اول گوشهی چشمش را تنگ میكند و به آرامی سرش را اندكی پایین می آورد. سه نفر در این داستان جا به جایی مشخصی ندارند. تنها حركتها از سمتی به سمتی دیگر در جریان است.
در این لحظه از داستان، گرمای اتاق در ظهری از روزهای آخر هفته آن قدر زیاد است كه نفر دوم بلند میشود و سمت پنجره میرود. پنجره را باز می كند. نور مطبوعی به همراه نسیمی ملایم داخل میشود. انگار شیشهی مات پنجره نگذاشته باشد طراوت آن سو داخل شود ( آن سو بیرون اینجاست) نفر دوم سر برمیگرداند و عریانی سومی را كه روی تخت دراز كشیده میبیند. دستپاچه به خودش نگاه میكند، یك سفیدی عریان. خوشبختانه از پشت پنجره هیچ ساختمان بلندی به چشم نمیآید كه بشود از پنجرههای آن داخل را دید زد. نبودن شخصیت دیگر داستان در اینجا به سومی كمك میكند خودش را روی ملافهی سفید بغلطاند و تمامی پیچشهای ماهیچههای پشتش را به چشم نفر دوم برساند. نفر دوم آهسته به سمت تخت میرود و به آرامی روی لبهی آن مینشیند. دستش را روی بدن سفت سومی میكشد.
دردآور است تا بهانهای دست نفر اول بدهیم، بهانه ای که به واسطه اش به این قضیه فكر نكند. نمیتوانیم تصور كنیم كه نفر اول نیست یا وجود ندارد. نفر اول دقیقاً هست. میبیند. راه میرود. فعلهای سوم شخص را در سومین شخصیت میگنجاند. هست. تنها به دلیل سیالیت داخل ( توجه كنید) نفر اول در گوشهای قرار دارد كه بنا به موقعیت نفر دوم و سومی به سختی میتوان به آن فكر كرد. نفر دوم سعی میكند روی تخت دراز بكشد.
همه چیز توی طراوت نوری كه از پنجره به داخل آمده حس زندهای دارد. ( بین زنده و زننده، نونی اضافه میشود كه داستان را به هم میآورد) تخت سفید به علاوهی دو عریانی فاسدشدنی ( فاسدشدنی را به این دلیل میآورم كه فساد امر بدون مراجعهی هستی ست. همهی كنسروها با توجه به شیوهی ساختشان باز هم دچار یك تاریخ انقضاء هستند. همه چیز این گونه است. خورشید هم كه نور میپراكند اینگونه است.) زیر نور دچار این اتفاقاند.
سومی سربرمیگرداند و به نفر دوم نگاه میكند. " اگه همه چیز همون جوریه كه تو میگی، باز هم باید بهش اعتماد كنم. بدن اونم مثل بدن تو ساده اس. " برمیخیزد و سمت پنجره میرود. ابرهای سفید و درشتی درآسمان حركت می كنند.
سومی سعی می كند به نفر اول فكر كند.
نفر اول رفته و معلوم نیست در بیرون از اینجا با دیگران همراهی میكند یا بیرون بودنش به تنهایی همراهیاش را ایجاد كرده. اما ما میبینیم كه نفر دوم كنار سومی مینشیند و به آسمان نگاه میكند و ما به واقع میدانیم كه نفر اول وجود دارد، او دارد از فضای خالی دری كه كاملاً بسته نشده به دو نفر دیگر نگاه میكند. پس سه نفر در اینجا در این لحظه از داستان مشخص شده اند.( یكی كه دیگری را به خود مشغول داشته و آخری را به نگاه كردن). آیا نفر دوم و سومی به وجود نفر اول آگاهند. آیا اصلاً وجود نفر اول را به حساب میآورند و یا نمیتوانند تصور كنند كسی كه از پشت در، همان جا كه سیاهی وجود دارد، كسی است كه وجود دارد.
سومی پیش خودش حدس میزند كه نفر اول حالا باید با كس دیگری كه " فاسق" مینامدش توی رختخوابی بیرون از اینجا عشقبازی كند. " میشه پنجره رو ببندی " بعد به حركت نفر دوم نگاه میكند. نفر دوم هم دقیقاً مثل نفر اول هم اكنون در جایی دیگری ست. پس چیزی كه حالا برایمان مهم جلوه میكند، نفر اول نیست. همچنین نمیتواند نفر دوم یا سوم باشد. مهم این جا وجود صفتی ست به نام " فاسق"
" فاسق" ها وجود دارند. آنها همیشه در جایی نشستهاند و سعی میكنند از همه جا خبرداشته باشند. روی صندلی راحتی خودشان را تكان میدهند و با روزنامه یا هر چیز دیگری، خود را مشغول میكنند. " فاسق" ها به تمام كسانی كه می بینند، میگویند: " فاسق" بعد روزنامه یا هر چیز دیگری را به كناری میگذارند و در حین این كه لباسهایشان را درمیآورند، به سمت تختخواب میروند. بعد كه روی تختخواب دراز كشیدند، به سمت دیگر اتاق نگاه می كنند: " میشه بیای این جا"
همه جا پیچیدگی شخصیتهای سه گانهی من وجود دارد. درون كتابخانه، وقتی قصد دارم كتابها را بخوانم؛ كتاب سه گانهی من و كسی كه كتاب را در اختیارم قرار داده را مشخص میكند. این سه گانگی، درون چراغ سبز، من و چراغ قرمز نیز هست.
نفر اول به عقب نگاه میكند. روی تختخواب حجم عریانی می بیند. برمیگردد و با قدمهای شمرده خودش را به تخت می رساند. " اگه میشه اول اون در رو ببند" نفر اول همان طور كه میخواهد حركتش را آغاز كند، با پشت دستش در را هل میدهد و آهسته به تخت...
میثم علیپور- آخرهای زمستان 83