|

چند حالت از خانم مقصودی و دستمالش
کاوه بهزادی
1-اسم کوچک خانم مقصودی چیست؟
2-از چه راه امرار معاش می کند؟
3-با چه کسانی زندگی می کند؟
4-چه نسبتی با آنها دارد؟
5-چه نوع رابطه ای با آنها دارد؟
6-منظور از دستمال دقیقا چیست؟
7-آیا دستمال را از کسی گرفته؟
8-آیا لای دستمال چیزی پنهان کرده؟
9-خانم مقصودی باید آدم حواس پرتی باشد. چرا؟
10-آیا تا به حال عاشق شده؟
1و2- نمی دانم.
3و4- پدر و مادر پیرش.
شب بود. خانم مقصودی در یک مهمانی بود. با دوستانش در مورد مسایل بی ربطی صحبت می کردند. آنها سلیقه های متفاوتی داشتند و هر کدام درباره چیزی حرف می زدند ارتباط میان حرفهایشان به نحو ماهرانه و سود جویانه ای دیده می شد..............
نه ، جمله قبل را پس می گیرم
آنها..................... آنها................... نمی دانم
حالا ادامه.
مهمانی. رفتار تحریک کننده. لحظه ارضا.
می توانید خودتان با کلمات بالا جمله بسازید. به من ربطی ندارد..
داشت به سمت خانه می رفت. دست در جیبش کرد.دستمال را پیدا نکرد. جا گذاشته بود.
پیدا کردن دستمال:برگشتن-تاکسی گرفتن-سیگار کشیدن-ناخن جویدن و......
اینها مصادری بود که خانم مقصودی باید انجام میداد.
صبر کن..........
خانم مقصودی تصمیم گرفت برگردد.سر خیابان ایستاد و برای اولین ماشین که دست تکان داد ایستاد:
از قضا راننده پسر جوانی بود که........... نه نه
راننده مقدار زیادی گرس.......... نه
-کجا می رید؟
-خیابان ششم لطفا.
راننده آنقدر تند می رفت که خانم مقصودی هوس کرد ترمز دستی را بکشد اما این کار را نکرد و پیاده شد.
الآن یه کاری می کنم که برگردی عقب خواننده ی خنگ!
5- خوب
6- کتاب آسمانی (توضیح می دهم)
چرا مادر وقتی به آسمان نگاه می کند چشمانش از فرط ِ خیسی صورتش را پر از اشک می کند؟
(عرض می کنم چرا از این جمله poetic استفاده کردم)
خانم مقصودی با پدر و مادرش در خانه نشسته بودند.
پدر مشغول عوض کردن کانالهای تلویزیون بود و مادر مشغولِ آماده کردن غذا. مادر با مهارتی خاص اول عدسها را از آشغالها و بعد آشغالها را از عدسها جدا می کرد(نمی خواهم زیاد توضیح بدهم) پوست مرغ را طوری می کند که انگار می کنی مرغ قبل از مردن دعوا یا پدر کشتگی ای با او داشته. بعد دوباره به عدسها نگاه کرد هنوز آشغال داشتند اما خب چه می شود کرد......(الآن تمامش می کنم)
کارد را در آورد و شروع به پوست کندن از سیب زمینیها کرد باید عرض کنم که شکل کندن پوست سیب زمینیها تفاوت بسیاری با کندن پوست مرغها داشت. شاید به این خاطر در جانداری مرغ بیشتر اغراق شده (از سوی خداوند)
خانم مقصودی.داشت یادم می رفت.خانم مقصودی داشت به پدر و مادرش نگاه می کرد و خدا را به خاطر داشتنشان شکر می کرد.
آسمان.مادر در حیاط نشسته بود و داشت به آسمان نگاه می کرد.خانم مقصودی مقابلش نشسته بود و با چشمانی پر از تعجب او را نگاه می کرد. مادر داشت گریه می کرد.
آیا عمل گریه کردن نوعی احساساتی شدن نیست؟ اما چه احساسی در آسمان است؟ آیا غیر قابل شمارش بودنِ ستاره ها گریه کردنی است؟ در آسمان تصویر یا آهنگِ اشک آوری پخش می شود؟ اگر عمل گریه کردن مادر چیزی فراتر از احساساتی شدن باشد چه؟ اگر دون تر باشد چه؟
اینها سوالاتی بود که در ذهن خانم مقصودی بی جواب مانده بود.
خانم مقصودی گاهی روی دستمالش نوشته هایی می دید. این نوشته ها عبارت بودند از:آفرینش،بخت،قصه های عبرت آمیز، سخت کیفر بودنِ gud (توضیح آنکه gudِ خانم مقصودی منم-احساسِ خوبی است- و من gudِ رها نیستم، در شبکه ی gudهای دیگر هستم)
دلم به حالشان می سوزد !
بنده هایم را می گویم. آنها گرفتارِ خلق متغیر من شده اند!
خانم مقصودی رویِ دستمالش این جمله ها را دید:
آسمان منتظرِ نگاهِ شماست.
آسمان*#@$#$%*^&^%*$%*%^ تا ستاره دارد.
بعد خوابید.دستمالش را گم نکرده بود
7-نمی دانم.
8-گاهی فکر می کند که چیزی پنهان کرده ولی اینطور نیست.
یک روز دیگر.
خانم مقصودی با روانپزشکش قرار داشت مثلا ساعت شش بعد از ظهر.
(بی مقدمه)
-خب، بگید چگونه بودید در این 1 ماه؟
-بعضی روزها خوب و بعضی روزها بد(در این فکر هستم که آیا می شود چیزِ سومی هم پیدا کرد....................... نشد!)
-کابوس ها هنوز ادامه دارد؟
-بله، چند روزی است که تغییر کرده اند.
-خب.
-چند تکه مُفِ دماغ می بینم که چهار پنج دستمال آنها را احاطه کرده اند و می خواهند ببلعندشان.
-موفق می شوند یا نه؟
-چند مف فرار می کنند و چند تای دیگر از بین می روند، خوابِ وحشتناکی است دکتر!
-می دانم، معمولا پس از دیدنِ کابوس چه می کنید دوباره می خوابید یا؟
-بله.
-خب(نمی توانم این را نگویم.دکتر یک فشارسنج و یک گوشی برداشت و به خانم مقصودی نزدیک شد سر گوشی را از زیر گردن خانم مقصودی آرام آرام پایین برد-طوری که حالتی از نوازش داشت- خانم مقصودی به شلوار دکتر نگاه کرد، دکتر عرق ریزان و آرام آرام برگشت سرِ جایش)
-ضربان قلبتون خیلی بالاست، مضطربید؟
-بله(اخم کرد)
حوصله ی دیالوگ نوشتن ندارم ، خسته شدم. خانم مقصودی شروع کرد به گفتن اینکه او فکر می کند هیچ کس به جز پدر و مادرش و مهدیر نمی توانند او را ببینند و اگر باقی مردم به خوبی او را می دیدند-منظور از به خوبی نمی دانم چیست(به وضوح)(آشکار)( یا نمی دانم)- حتما در رکابِ او می شدند-البته خانم مقصودی از کلمه رکاب استفاده نکرد(دوستدار)(پیرو)(یا نمیدانم)
-شما چیزی مصرف می کنید؟
(از ادامه صرفنظر می کنم)(باز بی مقدمه)
_دکتر............دکتر................دکتر...............دکتر..............د.............دکتر....................دکتر............دکتر
خانم مقصودی به کابوسهایش عادت کرده بود.
9-آدم حواس پرت همیشه حواس پرت می ماند.(می دانم سوال و جواب کمی گنگند)
10-مهدیر.
خانم مقصودی تازه به خانه مهدیر رسیده بود. لباسهایش را عوض کرد و آمد روی مبل پیش مهدیر نشست.
-مهدیر من باید........
نه دیالوگ نمی خواهم...... مهدیر آمد درباره مسایل خیلی مهمی صحبت کند که خانم مقصودی دستش را روی لبهای مهدیر گذاشت و گفت:
-الآن نه.............اول باید................
شروع به لب گرفتن کردند.خانم مقصودی فک و دندانهای مهدیر را خیلی دوست داشت،همیشه آنقدر زبانش را به فک مهدیر می کشید که مهدیر گاهی فکر می کرد او دارد فکش را به زبانِ خانم مقصودی می کشد.
ابتدا صورتها در راستایِ هم بودند بعد صورت خانم مقصودی به سمتِ چپ خم شد.بعد صورتِ مهدیر به سمتِ چپ خم شد.
صورتِ مهدیر به راست هم خم شد،صورت خانم مقصودی هم همینطور.
دستها.داشت یادم می رفت.دستهایشان در این مدت فاصله ی بین گونه ها تا آلت را می پیمودند.اما عموما از سمتِ کمر پایین می آمدند زیرا نوازش کمر حس خوبی در آنها ایجاد می کرد.(خواننده ی خنگ دچارِ هوس می شود)
وقتی شروع به بوسیدن صورت همدیگر کردند خانم مقصودی به مهدیر گفت:
-آبتو بریز تویِ این دستمال.
مهدیر نفس نفس زنان گفت:
-چرا؟
-می خوام نگهش دارم ، ممکنه یه وقت یه جوری بشه که دیگه نتونیم.......
-هیچ وقت هیچ جوری نمی شه.
این را گفت و شروع به لیسیدن زیرِ گردنِ خانم مقصودی کرد.
خانم مقصودی رویِ دستمال که حالا به آب مهدیر اندوده شده بود این جمله ها را دید:«
»
یک چیز دیگر مانده هنوز ................ آهان...........
نظر مهدیر درباره ی مُفهای مانده در دستمال این بود که :
-آنها هنوز زنده اند، همه چیز در انتظار زنده می ماند...
شاید هم گفت در تعلیق، نمی دانم.
پایان
|