به نام خدای علی؛ خدای شکفتن، خدای کلمات در من که جهان من چیزی جز او نیست.
به نام علی؛ انسان شگفتی، انسان همیشه بیداری، انسان شکوه و نبرد با هرچه ظلم است و بی دادی.
و به نام سزاواری؛ پایداری در نشاندن حق، غرور و چلیپای آزاده زیستن که بر پیشانی هر واژه، جز نام تو نقشی نیست.
و به نام قلم که برحق است و حق بر قلم که از بلندای صلیب اعدا معنا نمی توانش بود.
به نام عرفان؛ معرفت و شکیبایی. به نام شعر؛ شعور و شیوایی.
و به نام کلمه و جهان نگفتن، و هرچه آرامش است و غرور، و هرچه در من است و سکوت.
و به نام خدای مدارا، که خود عزیز می دارد و بزرگ -بسان نامی که بر زبان ها- و کوچک می دارد و پست؛ چونان که قامت ِ سر کشیده ای کمتر از نامی و نامی که از یاد رفته باشد.
و به نام خدایی که برای هرچیز
زمانی قرار داده است...
مانیفست پیشین سه سالگی اش را هنوز از سر نگذرانده بود که بی پرده از میان گریخت و با خاطراتش به عدم پیوست. این اتفاق تازه ای نبوده نیست. این که این دور همیشه نزدیک، همیشه در نزدیکی و محتمل تر از هرگاهی از پرتگاه ادب ستیزان بی مهر و ادب دزدان ناچیز و بی چیز سر می زند. این که هرکجا شیهه کشان و بربط زنان به سویی می روند و ریشه ای می زنند، بی که تردیدی در ذهن بیمارگونه ی ایشان پدید آید.
باری که ساده نیست از نردبام کسی بالا رفتن بی آنکه تن به مخاطره اش نلرزد. و ساده نیست نیانگاشتن و بزرگ نداشتن نامی که عزیزش می دارند و آشنا؛
پس با قلم به پاسخ بر می خیزد و مغرور و سرکشیده می آید به جستجوی قراری پایدار، که نام مقدس شاعر "نیمای شعر" می گوید: سرنوشت نو از آن کار نوست.
پس مانیفست نو را با نام شاعر سرآغاز می شوم و سیاستی دیگر -گیرم به فال نیک و ناغیر- هرچه باشد از آن ماست و برای ما. و این ما حقیقت است به وعده گاه هم کلامی، هم چراغی در انزوای تاریک شعر و شعور. در این وعده گاه مجازی، دوستان هم ردیف و قافیه ام خواهند بود و دشمنان در سنگ پرانی در مغایرتم که راه من غبار از چشم آینه روفتن است و کار ایشان، چنگ اندازی به حقیقت و موفقیت دیگری ها.
دست یاری تان را به مهربانی می فشارم هرکجا. باشد که ماندگار باشند فرصت ها.
با تمام دوستی ها، دلتنگی ها
عرفان کارِن
سردبیر