از هوای رسیدن به تو كه هیچ
عادت شنیدنت
سؤالیم می كند
گاهی
به تجاوز دیوارهای خانه مشكوكم
واز رخت هام
بوی خیانت بلند می شود
وگاهی
به تازگی زخمهایی
كه سر از من در می آورد محتاجم
گناه
از چشم هایم بالاتر نمی زند
شب ها
با ته مانده ی مردی كه از من بزرگ می شود
در آینه
چهره می گیرم
واز ملافهها یی كه بوی تو را گرفته اند آبستنم
چتر بگیر
زیر این همه سایه
- حتی بدون دستی كه از آستین ابرها بیرون بزند
اینجا
تمام كنارها بی ما آمده اند
و بی ما کنار می روند