3 بهمن 88

      اندیشه 

آخرالزمان شعر و ضرورت سكوت 1

جواد اكبری

 

( قسمت اول )

آیا ما در پایان دوران طلایی ادبیات به سر می بریم؟ آیا نظریه های پایان گریبان ما را هم گرفته اند؟! تاریخ ادبیات ایران از آغاز تا به امروز فراز و فرودهای بسیاری را از سر گذارنده است. از زمان به روی كار آمدن طاهریان كه پس از هجوم اعراب توانستند به تدریج فارسی دری (درباری) را از زیر آوار و خروارهای فراموشی بیرون آورند تا به امروز كه زبان فارسی و ادبیات ایران در ابعاد گوناگون مورد تحلیل و گزارش قرار گرفته است پرسشی بسیار مهم همواره نظرم را به خود معطوف داشت: ظرفیت زبان فارسی تا چه حد است؟!

درست از زمانی كه شاعرانی مانند حنظله بادغیسی در نخستین تلاش ها و با به كار بستن عناصر ملموس و عینی در صدد به نظم در آوردن تجربه های شاعرانه، هم در راستای هماوردی بازبان مسلط عربی آن دوران و هم روی آوردن و زنده كردن ملیت از دست رفته بودند و به ویژه در قرن چهارم و ابتدای قرن پنجم كه شاعران بسیاری پا گرفته و خیلی راحت و روان و بدون نكته پردازی هایی كه بعدها با توجه به سلطه تفكرات و دیدگاه عرفانی كه در نتیجه امتزاج و اختلاط با آموزه های زرتشتی به ویژه و كلا مذاهب قبل از اسلام و همچنین آموزه های فلسفی متاثر از تز افلاطونی و ارسطویی یونان كم كم تبدیل به نوعی زبان بسیار ثقیل و چند بعدی شد كه هم به پیشرفت فكری و فرهنگی ایرانی كمك كرد و هم ضربه های وحشتناكی به آن وارد آورد. ادب ایرانی با همه تجربه هایی كه از نظر فرم از سر گذارنده است به نظر می رسد كه شاعران حتی در غزل و مثنوی هایشان هم به نوعی قصیده و شعر مدحی گرایش داشته اند كه شاید نتیجه وابستگی اكثریت این شاعران به همیان های زر و سیم سلاطینی بوده است كه دور و برشان به فور یافت می شوند. این شاعران درباری كه تا امروز هم به حیاتشان ادامه داده اند جدای از حسنی كه برای ترویج زبان فارسی در میان كاخ ها و مردم كوچه و بازار داشته اند باعث پیدایش نوعی ناخودآگاه جمعی چاپلوسی و تزویر شده اند كه به طور بسیار دردناكی به عنوان نوعی فرهنگ كاملا جا افتاده در میان مردم هنوز رواج بسیاری دارد. پدید آمدن اصطلاحاتی كه شاید در هیچ فرهنگ دیگری معادل و مشابه آن یافت نشود: چاكرم، مخلصیم، نوكریم، كوچكتم، غلامتم، قربانت، فدات بشم و ده ها مورد دیگر، نشان دهنده  بیماری سختی است كه ریشه عمیقی در جسم و جان و ادبیات ایرانی دارد. 

از عصر رودكی و مشخصا خود رودكی “ابو عبدالله جعفر بن محمد” كه بنیان گذار بیشتر انواع شعر فارسی بوده است، نگاه پیامبرانه شاعر به زندگی و مردم عادی قوت فراوان یافت. با به نظم در آوردن “كلیه و دمنه” از ترجمه عبدالله بن مقفع اینكه شاعر در مرتبه ای از زهد و دانش است كه باید به دیگران بیاموزد كه چه كنند و چه نكنند تا قرن ها بعد ادامه یافت و هنوز هم كسانی فكر می كنند كه رسالت شاعر اصلاح جامعه و مردم است. شاعر اصیل شاعری است كه رسالت را درك كرده باشد و شعر باید در خدمت شاعر، مردم، هدف و مفهوم فدا شود.

در نگاه مسلط شاعر ابزاری است كه از ابزای دیگر یعنی شعر برای رساندن پیام و مفاهیم بلند انسانی به خوانندگان خودش استفاده می كند و شاعر موفق كسی است كه به بهترین نحوی این كار را انجام داده باشد. مثلا ابوشكور بلخی در “آفرین نامه” می نویسد:

خرد را تن آدمی لشكرست
همه شهوت و آرزو چاكرست
جهان را به دانش توان یافتن
بدانش بود رشتن و بافتن

شاعر نتیجه تجربیات خود كه مبتنی بر احساسات زندگی بهتر در جهانی والاتر و دور از دست است را بدون در نظر گرفتن فرهنگ خاص و نگرش مخاطب خود ارائه می دهد و گمانش هم بر این است كه وظیفه شاعر در راستای همین نگاه رقم می خورد. شعر در تاریخ ادبیات ایران در واقع گوسفند قربانی بود كه گاهی در پای شاهان و امرا، گاهی در پای مفاهیم عرفانی و صوفیانه، گاهی در پای اهداف اجتماعی و این اواخر هم در پای آرمان های سیاسی گروهی كه ازسادگی ملت نهایت استفاده را كرده اند به فجیع ترین شكل ممكن ذبح می شد.

شعر ایران در عبور از مراحل مختلف تاریخی همچنان كه به سوی تكامل و بر آوردن میل به تكامل در حركت است در واقع به سمت پایان دادن به پروسه ای چند صد ساله هم پیش می رود. زمانی نه چندان دور آوازه  شاعران ایرانی در تمام جهان گسترده شد و هنوز در بیشتر كشورهای ـ به ویژه ـ اروپایی به سبب نزدیك بودن روحیه غربی با نكاتی كه در برخی شاعران مخصوصا خیام و حافظ كه مبتنی بر درك لحظه شادی و شعف و نخوردن غم گذشته و آینده است چرا كه:

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شك همه عمر نسشت
هان تا ننهیم جام می از كف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

به آن اشاره و تاكید شد. بخشی از تفكر و اندیشه اصیل ایرانی به بار نشست و با كسانی مانند مولانا یا به قول غربی ها “رمی” هم بخش دیگری كه همان نگاه و اندیشه عرفانی باشد به اوج خود رسید. یعنی دیگر وظیفه شعر كه رساندن خودش به جایی است كه بعد ار آن حرفی برای گفتن در همان حیطه و فضا باقی نماند برآورده شد.

پس از شاعرانی كه نامشان را آوردم و كسان دیگری مانند سعدی، فردوسی، عطار، باباطاهر، عبید زاكانی و كه هر كدام در زمینه ای خاص نگاه و منظر كلام شان را به اوج رساندند تا همین اواخر كه شاهد ظهور شاعرانی مانند ایرج میرز، ملك الشعرای بهار و شهریار بودیم چون كار و فضای كاری دیگر در زمینه های فلسفی، عرفانی، طنز، عاشقانه و از نظر موضوعی و تكنیكی اشباع شده بود به ناچار و از روی مقتضیات زمانی تمایل به شعرهای اجتماعی و كوچه بازاری بیشتر شد و مردم هم استقبال خوبی از این نوع كارها می كردند كه البته نباید اثر تحولاتی كه همان زمان ها در ایران در جریان بود از جمله مشروطه را بر سلیقه شاعر و مخاطب نادیده گرفت. البته پس از انقلاب مشروطه و سپس در اوایل قرن حاضر، جنگ های جهانی اول و دوم و روی كار آمدن سلسله پهلوی و پس از آن ملی شدن صنعت نفت كه همه چیز از جمله فضای حاكم بر ادبیات را هم متاثر كرده بود، نیاز به تحولات بنیادین در نگاه و شیوه نگرش نسبت به جهان و رابطه میان انسان و جهان به شدت احساس می شد.

نتیجه این دگرگونی در دهه های آغازین تا دهه 40 و 50 ظهور و شكوفایی قدرت های بزرگی در ادبیات ایران بود كه نمونه هایش صادق هدایت، بزرگ علوی، صمد بهرنگی، غلامحسین ساعدی و مهم تر از همه نیما یوشیج را می توان نام برد. از دهه 30 به بعد شور و نشاط انقلابی گری كه بیشتر زاییده ی اشتیاق به مفاهیم انقلاب كبیر فرانسه آزادی، برابری، برادری و انگیزه های چپ مایل با اشتراك عمومی منافع ملی و تقسیم عادلانه ثروت در بین روشنفكرهای آن دوران بود به نوعی جبهه گیری توام با احساسات غلیظ آزادی فكر و قلم كه البته حالا چندان پخته به نظر نمی رسد سبب پیدایش نوع خاصی از ادبیات متعهد شد كه هر چند جریاناتی غیر متعهد هم مشغول فعالیت بودند اما در برابر جریان متعهد و ایدئولوژی زده نه حرفی برای گفتن داشتن و نه توان رقابت با این نگاه مسلطی كه هر لحظه فراگیر تر و قویتر می شد.

آه اگر آزادی سرودی می خواند
كوچك
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ كجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند
شاملو ـ دشنه در دیس

این نگاه و تفكر به قدری قوی بود كه حتی روشنفكرترین شاعران آن دوران هم به نوعی درگیر بازی های سیاسی و جو حاكم بر انقلاب شدند. اینجا زبان تنها وسیله ای بود در خدمت شعر و شعر هم وسیله ای در خدمت هدف و هدف هم چیزی نبود جز “آزادای”.

متاسفانه بیشتر نگاه ها معطوف به بیرون و آزادی بیرونی بود و كمتر به آزادی درونی كه مستلزم رهایی و آزادی بیرونی است توجه شد و این خود بزرگترین ضربه بود. چرا كه آزادی بیرونی بدون زمینه های ذهنی، تاریخی و جهان بینی كه بتواند آزادی را درك كند بالفعل نخواهد شد. با این حال در همان دورانی كه بسیاری از قلم ها و نگاه ها به سوی “رهایی” معطوف شده بود كسانی مانند فروغ با درك اقتضاعات زمان و تجربه های زیست شده زن ایرانی كه اسیر جبر و نظام سلطه مرد سالارانه ای كه تمام ماهیت و هویت او را در چنگال خودش داشت اقدام به “عصیان” و فراروی هایی كرد كه منجر به تنها بلند شدن صدای زن به طور عام در محافل روشنفكری و به طور خاص در شعر و تحولی كه این عصیان بر روش شاعران پس از مرحله بحران انقلابی گری و سرخوردگی كه از بسیاری از جهات پس از آن گریبان شمار زیادی از تند روهای دو آتشه را گرفت، شد كه شاید هنوز هم خیلی از توجهات را به خودش جلب كرده است.

پس از بحران مشروطه كه بحران  مشروطه بحران های فردی خاص خودش را به همراه داشت، سپس بحران دوران پهلوی اول به ویژه كشف حجاب و بعد پهلوی دوم و مشخصا انقلاب سپید و انقلاب اسلامی سال 57 و متعاقب آن جنگ تحمیلی علیه ایران در واقع بسیاری از افراد به طور مجزا در روحیات و ذهنیات شخصی خودشان كه حالا زمینه تاریخی هم دارد اسیر تناقضات و سر در گمی های فزاینده ای شدند كه پی آمدش تحولی بود كه پس از فروغ در دیدگاه شاعران معروف به دهه شصتی پدید آمد. حالا دیگر كسی به “آزادی” به عنوان آرمانی كه بتواند “كارستان” كند توجهی ندارد. چرا كه دیگر آزادی طالبان خود را دو زدهخ است و شاعر ایرانی میل و اصراری برای به چنگ آوردنش از خود نشان نمی دهد. او اكنون از زبان ایماژیستی و استعاری كه مختص جهان مدرن و زبان یكه و مقتدر حاكم بر فضای ایده آلیستی آنچه باید باشد فاصله ای ماهوی گرفته و بیشتر توجهات خودش را از جنبه های كلی نگر و راهنمای ملت بودن برای جمع و در راه جمع به خود خودش و فردیتی كه سالها فراموش كرده بود معطوف ساخت. فردیتی كه اساسا نه جنبه بومی داشت و نه جنبه ای كاملا بیگانه. شاعر انگیزه خودش را راحت تر جست و جو می كرد برای همین به شعر گفتار و محاوره روی آورد تا بتواند نه با مدعیانی كه باید با زبانی فاخر و لحنی آسمانی با آنها سخن بگوید بلكه با مردم عادی كوچه و بازار به این امید كه شاید بخشی از حقیقتی كه به دنبالش می گشت در میان همین ها است، پیوندی برقرار كرده باشد. حقیقتی كه بسیار ضعیف و ناملموس شده حالا و جای خودش را می رود تا با تردیدی كه در سال های بعد پر رنگترتر خواهد شد عوض كند: 

پس از تب این من چه كرده ام كی خواهم مرد؟/ بی شك، شبی، مرغی آمد پر بر پیشانی خانه ما ریخت و رفت!/ چه یقین مرددی!/ شنیدم كسی از دور، كس دیگری را صدا زد؛/ یك پیاله آب، اندكی سكوت!
“سید علی صالحی”

نقش تعیین كننده “میل” و در اینجا میل به تكامل كه به هر حال می خواهد به نوعی بی قیدی عارفانه برسد در روند خطی شعر امروز ایران به خوبی قابل تمایز و تشخیص است. با این نگرش كه میل در صدد خاتمه دادن به خود در فرایند ارضا است. (1) هر چه ما این روند خطی را به گذشته نزدیك بیشتر دنبال كنیم بیشتر متوجه از هم پاشیدگی و گسست عناصر شناخته شده ای كه در تركیب بندی و ساختمان اثر هنری و مشخصا شعر نقش دارند می شویم. ارضا و انزال شعری ثمره اش فرو پاشی كلام و در هم تنیدگی مضامین و موضوعات انسانی است كه دیگر جای تفكیك و ارزش گذاری باقی نمی گذارد. اگر كمی در این باره بیشتر بیندیشیم كه “لذت جنسی همه جانبه می تواند به مرگ منجر شود” (2) بیشتر متوجه این موضوع می شویم كه شعر ایران در طی فرایند ارضا و نهایت رسیدن به انزال و لذت همه جانبه به طور موقت دچار مرگ شده است كه البته مشخص نیست این كما تا به كی ادامه خواهد داشت، اما آنچه مسلم است این است كه این مرحله كه بسیاری از آن به عنوان بحران نام می برند نه یك بحران سطحی و غیر قابل توجه كه برعكس بحرانی است كه لازمه این پروسه بوده است و اگر اتفاق نمی افتاد ادبیات ایران به اوج قدرت خودش نمی رسید.


ادامه دارد...

 


خانه شاعران  | Javad_Akbari |