هنرخانه

کلیک کنید

لینک شما

برگزیده ی ماه

دور اما نزدیک

Seyed Ali Salehi

  • ماندگار

  • دینگ دانگ

  • والس

  • دانوش

  • نصور

  • تبصره

  • هزارتو

  • هفت سنگ

  • مایند موتور

  • كتاب شعر


  • گفتگوی هارمونیک

  • خانه هنرمندان ایران

  • فلسفه‌وحكمت

  • آكادمی فانتزی

  • بنیاد باران

  • قفسه


  • مارسل پروست

  • احمد شاملو

  • فروغ فرخزاد

  • سید علی صالحی

  • شهیار قنبری

  • ایرج جنتی عطایی

  • عطاءالله مهاجرانی


  • یداله رویایی

  • بیژن جلالی

  • رسول یونان

  • عرفان كارن

  • آزاده افتخاری

  • 1 كشمیری ساجده

  • 2 كشمیری ساجده

  • مریم ترنج

  • آنا شكرالهی

  • ناتاشا امیری

  • مهناز یوسفی

  • معصومه یوسفی

  • مهستی شاهرخی

  • سمانه حسینی

  • اسماعیل مهران‌فر


  • امكانات

    free counters


    امروز :
    تعداد مطالب منتشره :

    آخرین نشر :

    خواب

     

          گلن پور چیائو / اسدالله امرایی

     

    نمی خواهم بخوابم. نمی توانم بخوابم ، وقتی می خوابم می آیند به دنبالم و مرا می برند تا باز جویی كنند .مرا پشت كامیونی بار می كنند ، سرم را می پوشانند و راه می افتند، چرخ هازیر پایمان در جاده می چرخد . مطمئن نیستم كه همیشه مرا به یك محل می برند یانه ، اما هر چه هست ، از پله هایی پایین میرویم ، سوار آسان برهایی می شویم و به زیرزمین می رویم كه سرپوش را از سرم بر می دارند، دردالان درازی هلم می دهند كه درهای بسته ای در دوطرف دارد و تقریبا نوری نیست . از پشت بعضی در ها صداهایی می شنوم ،باز جویی های دیگر ، اما هرگز كسی را نمی بینم ،فقط صدایشان را می شنوم مرا به اتاق هایی می رانند كه نور كمی دارد و ابتدا تنها می گذارند، سرمیزی می نشانند كه صندلی خالی دیگری آن طرف گذاشته اند ، و دوتا شان می آیند تو كه لباس های نخ نمایی دارند ، به سرعت حركت می كنند ، نگاهی از سر تا پا به من می اندازند ، چشم به چشم من می دوزند ، هیچ حالتی توی نگاهشان نیست جزآزار . روی هر صندلی كه نشسته باشم به من می گویند اشتباهی نشسته ام ، بلند شوم و روی آن یكی بنشینم .

     بلند می شوم روی آن یكی می نشینم ، بازجو روی صندلی ای می نشیند كه من نشسته بودم و شروع می كند به سوال كردن . توی ذهنم چیست و از آخرین باری كه با من حرف زده اند چه تغییری كرده ام . چطور انتظار دارم اوضاع بهتر شود وقتی كه حاضر نیستم در رفتار خودم تغییری بدهم ، چرا فكر می كنم كه باید از خودم دفاع كنم . مردها ظاهر خود را عوض كرده اند . یكی شان به موی سرش روغن زده و به عقب شانه كرده ست ، اما سیخ می شود ، گویی عادت ندارد آن جور شانه كند .

     لباس هایی می پوشند كه به تنشان زار می زند ، و یا عینكی می زنند كه نمی توانند از پشت آن ببینند یكی دیگر می زنند یا وقتی با من صحبت می كنند آن را بر می دارند .مردی كه بازجو نیست پشت سرم می ایستد تا اگر سرم را برگردانم دست بگذارد روی سرم و بر گرداند سر جایش . ازم می پرسند چرا توی صندلی ام وول می خورم ، آن هم وقتی كه وول نمی خورم ، چرا هیچ پیشرفتی نمی كنم . تا می خواهم حرف بزنم بازجو می پرد وسط حرفم و می گوید آنچه می گویم بی معنی است ، چیزی كه می خواهند توی دلم است . تا وقتی نگفته باشند نمی توانم بروم ، اگر بلند شوم و راه بیفتم نمی گذارند. با آن هاست كه جلسه چقدر طول بكشدو نمی توانم جلوشان در بیایم یا از یاد ببرم كه چه سوالی كردند .

    آخر جلسه سكوت است و گاه سر خم كردن . مرا تنها می گذارند تا آنكه دو نفر دیگر می آایند تو تامرا برگردانند . گاهی وقت ها یكی شان را توی خیابان می بینم ، كسی كه آشناست یا توی چشمش نگاهی دارد كه آنها دارند . گاهی مردی است و گاه زنی ، كسی كه روی نیمكتی نشسته ، تا توی ماشین پشت چراغ راهنمایی ، یا می آید توی فروشگاهی در جاهایی كه می روم پرسه می زند . هیچ وقت از دستشان خلاصی ندارم ، نمی توانم فرار كنم ، از سوالاتی كه در ذهنم است خلاص نمی شوم . د ر هر جلسه بازجویی درباره ی جنی و پدرمان می پرسند . و جلسات طولانی و كسالت آور تقریبا فقط در باره ی جنی و پدرمان می پرسند .

    گاهی سكوت طولانی بین سوال ها می افتد و من كه نگاهشان می كنم به من زل می زنند . از من می پرسند چه كار كرده بود كه مستحق مرگ بود ، چه فرقی با او دارم ،چرا تو نه ، چرا برادرت پدرت .علیه جنی چه مدركی داشت ،آیا چیزی علیه او داشت . وقتی توی صندلی ام خم می شوم تا جواب دهم ، هر چند جواب ندارم ، مرد پشت سرم شانه ام را می گیرد تا تكان نخورم و باز جو دستش را بالا می آورد وقتی می بیند دهان باز می كنم سرش را تكان می دهد . گاهی می گویم از پدرم بپرسید ، هر چند جلوم را می گیرند . می دانی كه به سوالات درباره ی خواهرت جواب نمی دهد ، اگر بدهد هم جواب اوست نه تو .آیا خودت را مستحق تر می دانی كه آنچه سر جنی آمد تقصیر توست ، آیا فكر نمی كنی كه او خودش پدرت را وادار كرد آن كار را بكند . آیا اوراآنقدر بی گناه می دانی كه می خواهی جایش را بگیری .آیا هنوز از پدرت می ترسی ، كه تو هم به اندازه خواهرت لیاقت آن را داری ، شاید هم بیشتر ، بیشتر می ترسی سعی می كنی نترسی اما نمی شود .

     می پرسند چرا آن كار كار زا با او كرد نه با تو . نمی توانم جوابشان را بدهم ، می گویند به ما نگویند. از او پرسیده ام و فقط نگاهم كرده ، چهره اش تهی نیست . اما پنهان كار است . می دانم ، پیش از این كه بپرسم می دانم جوابم را نخواهد داد كه چرا پیش می آمد ، فكر نمی كنم حتی یك كلمه بگوید .او مسئول است ، خودش می گوید مثل همیشه و هر چه بگویم فرق نمی كند . شاید فكر می كندكه احتمالا من بوده ام ، لابد آرزو می كرد من باشم و تعجب می كند چرا من نبوده ام . شاید نمی تواند توضیح دهد چه اتفاق افتاده ، چه چیزی وادارش كرده او را بكشد ..اما دهان باز نمی كند كه حتی آن یك ذره را هم بگوید . نگاهش كردیم ، مجبور بودیم نگاهش كنیم ، نمی گذاشت نگاهش كنیم ،بعد افتاد . از كوهی افتادكه زیر پای خودش ساخته بود ، از حرف ها و قانون هایی كه هر وقت عصبانی می شد وضع می كرد تا ما را مطیع كند .

    از پشت پنجره نگاهش می كنم و از خودم سوال هایی را می پرسم كه می خواهم از او بپرسم .می خواهم بدانم برایش چه اتفاقی افتاده .به دیدار او می روم به امید اینكه او را در آنجا بیابم ،او را پیدا نمی كنم فقط می بینمش ، واضح نیست بلكه پنهان است ،همه اش درون اوست ،بی آنكه حس كند به بیرون حركت می كند ، به طرف من . جنی با او در آنجاست پنهان شده ،در سكوت او پیچیده شده و ما آنجاییم با آن ها . می خواهم خودم را آنجا بیابم ، دهان او را تكان می دهم ، صورتش را تكان می دهم ،با مشت به شیشه بین مان بزنم ،اما با مشت به شیشه نمی زنم ،چون اگر این كار را بكنم مرا بیرون می كنند و او هم جواب نمی دهد . توی دالان ،در مسیر باز جویی ، گاهی فكر می كنم كه او را نزدیك خودم حس می كنم ، دوبارهم صدایی شنیدم كه به نظرم آمد صدای او باشد كه پشت یكی از درهای بسته با بازجویی بحث می كرد كه صدایش را بلند كرده بود .هر دو بار وقتی از دم در می گذشتیم پیش از آنكه مرا خفت كنند و برگردانند خودم را به طرف در پرت كردم و هر دو بار در قفل بود و به فشار شانه ام تسلیم نشد . به سرعت مرا عقب كشیدند و پیش از آنكه بتوانم گوش كنم و بفهمم آیا صدای خود اوست یا چه سوالاتی می پرسند و او چه جوابی می دهند ، دورم كردند .

     اول فكر می كردم چطور امكان دارد كه او توی اتاق باشد ، چطور او را به اینجا كشانده اند وچرا به جای اینكه به سراغ او بروند او را به اینجا آورده اند . جواب این سوال ها را در ذهن خودم مرور می كردم ومتوجه شدم كه شبكه فرامرزی آن ها چقدرگسترده است و با آنكه از قدرت و نفوذ آن ها بر خودم خبر دارم ، فقط می توانم به عمق ساختار ان ها پی ببرم ، اما نمی توانم این امكان را به حساب نیاورم كه پدرمان دریكی دو جایی كه از من بازجویی كرده اند بوده است ، یاآن دالان های زیر زمینی او را به یكی دو تا از آن جاها وصل می كرد و این كه او هم در معرض چنین بازجویی هایی بوده است ،همان طور كه من هستم . اگر هست ، دلم می خواهد بتوانم به عنوان شاهدحاضر باشم كه ببینم چه سوالاتی از او می كنند .

     به آن ها هم گفتهام و از ایشان خواسته ام كه ما دو تا را توی یك اتاق ببرند و همزمان با زجویی كنند ،اما هیچ ترتیب اثری ندادند . . به باز جویی از من ادامه می دهند و فشار می آورند كه به ته خطی برسم كه تهی ندارد و مرا به جایی برسانند كه راهی به آن ندارم . می گویی كه آن ها را ندیده ای ، آن ها به اینجا نیامده اند كه تو را اذیت كنند یا دنبال من بگردند . تو می خوابی ، استراحت می كنی . تو را بیدار نمی كنند و به زیرزمین نمی برند كه از تو بازجویی كنند. تو او را می بینی ، حرف می زنی ،اما از او سوال نمی كنی .تو او را زیاد نمی بینی و حرف هایی كه با او می زنی سربسته است و چالشی ، اما به هر حال حرف است .

     من هم با او حرف های سر بسته زده ام، اما آن حرف ها خیلی زود جای خودش را به سكوت داده و بعد به انتظار جواب مانده . سرخورده و ناامید رفته ام و می خواستم فوری به سراغ او بروم ، می خواستم هرگز بر نگردم . آخرین باری كه مرا به زیر رمین بردند توی دالان سر او داد كشیدم .نمی دانستم آنجاست یانه وآیا می شنود ، اما دست از دادزدن بر نداشتم و همچنان داد می زدم كه مرا هل دادند توی اتاق بازجویی و مرا آنجا رها كردند .

    طولی نكشید كه دو مرد وارد اتاق شدند ،اما متن سرپا ایستادم و نمی خواستم بنشینم و به حرفهای آنان گوش كنم . مرا به زور روی صندلی نشاندند و تهدیدم كردند كه داد نزنم و گفتند چه فایده ای دارد و چرا می خواهم پدرم بیاید كه جواب دهم و چه قصدی دارم .آیا خیال می كنم كه می توانم ادامه دهم و مقاومت كنم وبی آنكه بهایی بپردازم شانه خالی كنم .

     بازجو می گفت ، نشانه ای از تغییر بروز نداده ام وآن ها دلیلی ندارند كه با آن روش های غیر موثر به كارشان ادامه دهند . به من گفتند كمیته ای از بازجویان قبلی تشكیل شده بود ، آن ها به این نتیجه رسیدند كه هیچ وقت نمی توانم به سوال های آن ها جواب درستی بدهم مگر این كه محكوم شوم مدتی طولانی تر با آن ها رو در رو شوم .كمیته گزارشی به همین مضمون تهیه كرده و آن را به مقامات زیر زمینی ترا ارئه كرده بود كه تایید شود، البته با زجوی من میگفت فقط محض رعایت تشریفات دادرسی است .

     می توانست با نگاه كردن به من بگوید كه قصد دارم مقاومت كنم و نمی خواهم وا بدهم و میل دارم بگریزم و خود را تا عمق چاله ای تاریك بكشم ، هر چند تازه شنیده بودم كه میل به فرار و مقاومت من باعث شده كه كمیته تشكیل شودو آن حكم را صادر كند . می گفت این كارهای بیهوده فقط از من بر می آید . از آن موقع نخوابیده ام ،اما می دانم كه سرانجام باید بخوابم ، نمی توانم بیدار بمانم .

    حس می كنم كه حالا همه منتظرند و مرا می پایند كه میل به خواب مرا از پا بیندازد . من الان آنجا هستم ،اگر چشمم را ببندم سوال های آنان را می شنوم و خودم روی صندلی مقابل باز جو می بینم ، پشت صندلی ام مردی می ایستد و دست های خود را قلاب كرده ، دست های پیری كه تكان نمی خورد ، سرش در تاریكی و سایه محو است . دهانم را كه باز می كنم توضیحی بدهم ، بازجو مرا با دو دست می گیرد مرد پشت سرم سرفه ای می كند و من حرف نمی زنم .

     


    پر بازدیدها

  • طلاق نامه/ اسماء شریف نژاد

  • سومین جشنواره شعر نجمن غزل

  • من ماهی بدی بودم/ الناز سرخانلو

  • عین خود همین عکس / لیلا صادقی

  • بکارت/ منیر سادات حسینی رامش

  • من با این آدم.../ گفتگو با حجت بداغی

  • برخورد اتفاقی/ بهار چمنکار